حسم شبیه فیلاس فوگ است. هرچه داشت و نداشت قمار کرد تا ثابت کند می‌شود دنیا را در 80 روز دور زد. البته قمار کرد تا بخودش ثابت کند می‌تواند و البته ثابت کند که روح بشر چقدر می‌تواند بزرگ باشد. نصف زندگی‌اش را خرج سفر کرد نصف باقی را هم شرط بسته بود. داستان را خودت می‌دانی. من نیز هرچه داشتم فروختم با خود آوردم این سر دینا نصفش را هم خرج کردم کلی سفر کردم اینور و کلی هم لذت بردم. داستان های زیادی هم برایم پیش آمد که بسیار برایم خواستنی اند. حالا اما شرایطم تغییر کرده. حس می‌کنم سفرم تمام شده و نصف باقی زندگی‌ام را باید صرف کار دیگری کنم. باید آرام بگیرم، دیگر وقتش بود. باید یکجا قرار گیرم. حس می‌کنم زمانش رسیده که تمام قلبم را تمام دارائی‌ام را و همین نصفه باقی مانده را دودستی بدهم و لبخندش را بخرم برای خودم و باقی عمرم را سر کنم با لبخند شیرینش. حس می‌کنم وقت هرز پریدن به سر رسیده زمین گرد است و من برگشتم جایی که شروع کرده بودم و دیدم آنچه دیدنی بود و حال شرطم را هم بردم پول را می‌گذارم تو جیبم و خیال پردازی می‌کنم برای دنیای جدید پس از یک "بله". ختم کلام حس می‌کنم زمان این شاه بیت رسیده:

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت - یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم

 


برچسب‌ها: آمریکا
نوشته شده توسط عبید در یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ |

من از آن جنس افراطی هائی هستم که یک موزیک را 4 میلیون بار گوش می‌کنم. آنقدر که حالم را بهم بزند و بعدش هم می‌روم سراغ موزیک بعدی، البته حتی از این هم بدتر، راستش بعدش می‌روم تمام و یا حداقل محبوب ترین‌های همان خواننده را گوش می‌کنم. اینطوری شد که روزهای من اسم پیدا کردند. مثلا یک روز می‌شود روز کوئین فردایش لیمپ بیزکیت و قص علی هذا.

امروز بر خلاف همیشه - همیشه‌ئی که از اولین روز آمدنم به آمریکا شکل گرفت -5 صبح از خواب پریدم. خوابی تلخ و شیرین. خوابی که بیداری بعدش را دوست نداشتم و ندارم. رفتم سراغ نوت بوک عزیز تر از جانم تفألی زدم و امروزم را با عشق عنفوان جوانی آغاز کردم، دایدو. 

پ‌ن: 

I wanna move with the seasons
Go with the flow
Take it easy
And let stuff go
I wanna sleep like a baby
And rise with the sun
Kick it all back
And get nothing done
Wanna make this day
The longest day
With a warmth that
Delivers happiness

نوشته شده توسط عبید در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ |

دوستانم، لااقل خیلی هایشان من را آدمی مغرور و حال بهم زن می‌دانند حتی اگر هم برویم نیاورند حسش می‌کنم. خب اینکه چرا بازهم دوستم باقی ماندند را باید از خودشان پرسید. فرهنگ ما یا اصلا فرهنگ من و فرهنگی که تویش نمو کردم یکجور فروتنی ریاکارانه دارد یک جور تواضع حال بهم زن، مثلا اگر بگویی که خیلی موفقی می شوی از خودراضی و کسی که از توی کون آسمان آمده ولی اگر بگویی " البته من در جایگاهی نیستم که فلان اما بهمان" آدم افتاده‌ئی هستی. اگر بجای آسمان ریسمان مستقیم موفقیت های را برخ باقی بکشی نوعی بی جنبه بازی درآوردی اما اگر غیر مستقیم دیگران را پائین بیاوری تا خود معمولی ات جلوه کند مشکلی نداری. این مقدمه چینی را کردم که توضیح دهم چرا صفحه فیسبوکم را بستم، من هم یا اصلا من دوست دارم موفقیت ها و کامیابی هایم را بیان کنم، حس خوبی پیدا می‌کنم و راستش تعریف و تمجید دیگران حسابی مرا خرکیف می‌کنم. خیلی ها اینطورند عکس از مسافرت خارجه می‌گذارند از کتاب و نویسنده‌ئی که اثرش را خوانده‌اند می‌نویسند پیجی را لایک می‌کنند، ویدئوهای محبویشان را نشان ملت می‌دهند شر و ور سیاسی و مذهبی می نویسند و خلاصه مجلس شوئی فراهم می کنند بیا و ببین. مدیونی اگر فکر کنی متنی از کافکا مثلا صرفا جهت افزایش اطلاعات عمومی بازنشر شده. بعضی ها حتی پا را فراتر گذاشته زندگی شخصیشان را نشان ملت می‌دهند اینکه با چه کسی می‌خوابند و چرا مدتی‍ست با همان کس نمی‌خوابند. این نیاز کاملا قابل درک است. من دارم تو هم شاید داشته باشی. اما خوب تقصیر من نیست که نکته قوت من کونت را می‌سوزاند. تو هم چیزی داری که من آرزویش را دارم. ولی خب گه بازی در آوردید مجبور شدم  فتیله این شهوت را پایین بکشم و خودارضائی کنم.

پ‌ن: تمام جایی که برایم مانده همین بلاگ است که به یمن ناشناس بودن هرچی دلم می‌خواهد می‌نویسم و می‌توانم کلی هم پز بدهم از خودم و موفقیتهایم و کسی هم نمی‌تواند انگ بزند چون من را نمی‌شناسد. انگشت شماری هم که می‌شناسند منتی نهاده اجازه دهند حالی ببریم.

پ‌ن‌2: یکی از بزرگترین شرکتهای دنیا بمن پیشنهاد کار داده. تا کور شود هر آنکه نتواند دید. 

نوشته شده توسط عبید در یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ |

بهتر نبود اگر همان ایران می‌ماندم؟ حقوق نسبتا خوبم را می‌گذاشتم توی جیبم، آخر هفته ها کیف می‌کردم، هر وقت حوصله‌ام سر می‌رفت دوستان را با مرکبم سوار می‌کردم دور دور و سیگار پشت سیگار؟ زمستانی اگر بود دیزین تابستانی بود شمال و و لگردی. یک مدت پول روی پول می‌آوردم منزلی و زنی بعدش هم دو تا بچه. مرد خانواده می‌شدم بچه ها را تر و خشک می‌کردم و همسری خوب می‌شدم. بعدش هم بچه بزرگ می‌شدند پدر و مادرم می‌رفتند بازنشسته می‌شدم عروسی فرزندانم را می‌دیدم بعدش مرگ همسرم. آخرش هم توی بیمارستان می‌مردم؟

بجایش اما همه را فروختم همه چیزم را رها کردم آمدم اینجا برای خودم ول می‌گردم. من انقلابی عمل کردم انقلابی بودم نمی توانستم دل ببندم نمی‌توانستم. سایت بی بی سی را باز کردم یک ویدئو بود مثلا سند دخالت ایران در اوضاع سوریه. طرف سپاهی بود از برنامه ها و دوره ها می‌گفت از هدفش و دست آخر گفت دوست ندارم در پیری روی تخت بمیرم می‌خواهم در راه هدفم کشته شوم. ای کاش جایش بودم ای کاش هدفی داشتم هدفی که ارزشش را داشت جانم را فدایش کنم. دوست دارم این حس بی وزنی کنونی را این حس رهایی از همه چیز و همه کس را این حس آزادی، آزادی از بندها و تعهدهای پوچ و دروغین را، به هدفی بزرگ پیوند دهم. زنده باد انقلاب.

نوشته شده توسط عبید در یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ |

سیگار کشیدن در کنار همه معایبش برای من یک فایده بزرگ داشته، انتقال فرهنگی. تصور نمی کنم اگر سیگاری نبودم به همین اندازه آدمهای رنگارنگ در زندگی ام می‌دیدم. جامعه‌ی سیگاری ها هرروز با تهدیدهای جدیدی روبروست و قلمرو فرماندهی ما مدام آب می‌رود بخصوص در این سر دنیا. سر همین هم مجبور می‌شوم هر بار برای یک نخ ناقابل کلی پیاده گز کنم انتهای دانشگاه درست جایی که از تعدد ته سیگار می‌شود فهمید میعادگاه مقدسمان است. چند روز پیش هم بر همین منوال خودم را سینه خیز رساندم به آخرین سنگر و طبق معمول تنها نبودم. دو نفر که از قیافشان معلوم بود شرقی هستند و نه مثل ما، خیلی خیلی شرقی، داشتند سیگار می‌کشیدند. فندک همیشه شروع صحبت است و معرفی و اینکه اهل کجا هستید و خلاصه این چیزها. چینی بودند اگرچه متعلق به دو چین متفاوت یکی جنوبی بود ماندرین صحبت می کرد و دیگری شمالی که خودش می گفت مغولی. جنوبی به من سیگار تعارف کرد، سیگار پاندا، من هم علیرقم اینکه سهمیه روزم را دود کرده بود مصداق جمله معروف سیگار نطلبیده مراد است تعارفش را رد نکردم. سرتان را درد نیاورم دوست شمالی از چین و دولتش و مائو و کلیه بروبکس کمونیست متنفر بود عاشق آزادی آمریکا شده بود و این حقیقت که در آمریکا اگر سخت کار کنی می توانی خودت را بکشی بالا و پیشرفت کنی (برخلاف چین به زعم خودش) البته برایش جذاب بود. برایم از سختی هایش گفت از دهکده اش که نه برقی دارد نه آب آشامیدنی درست حسابی نه کاری و نه امکاناتی، برایم از ممنوعیت خواندن تاریخ گفت یا حالا قسمتی از تاریخ، برایم از انقلاب فرهنگی گفت و کشتار وسیع که پدر بزرگش شاهدش بوده واصطیلای کمونیسم و خلاصه اینکه چقدر خوشحال است که اینجاست. جنوبی اما کاملا موافقش نبود و بیشتر به نقد سازنده معتقد بود تا تخریب گمانم. مائو از نظرش انسانی بود با دو چهره، شیطان و فرشته توامان. این وسط هم می زدند کانال دو و جر بحث می کردند جر و بحثی که شاید ریشه 100 ساله داشته باشد. نوبت به من که رسید من هم از انقلاب گفتم و انقلاب فرهنگی خودمان و فیلتریگ اینترنت و از این چیزها، وقتی بهشان گفتم که این چیزها برای ما تازگی ها اتفاق افتاده رفتند توی فکر، دلشان برایم سوخت و اظهار تاسف و این چیزها هرچند انقلاب فرهنگی ما با چیزی که آنها در ذهن دارند خیلی فرق می کند و به شوخی می ماند. چند پاندا را کون به کون دود کردم تا دیگر نائی برایم نماند. الوداع کردم و اسمشان را پرسیدم، شمالی ترجیح می داد وینسنت صدایش کنم  جنوبی هم چیزی گفت که خاطرم نماند. در مسیر برگشت یاد این حکایت گلستان افتادم: 

هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه درآمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. سپاس نعمت حق بجای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم. 


برچسب‌ها: آمریکا
نوشته شده توسط عبید در پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ |

اسیرم. اسیر زندان خودم. اسیر زندان ذهنم. چه فرقی می کند اینجا باشم یا آنجا. من که پایم را هنوز از این زندان نگذاشتم بیرون. هنوز بیرون را ندیدم حتی. تصوری هم ندارم و تازگی ها میلی هم. انفرادی. مثل اتاقم اینجا و در میان دوستان آنجا. توی مدرسه حتی بدرد دروازه بانی گل کوچک هم نمی خوردم فکر می کردم مغزم خوب کار می کند. ستوده نیا یک بار توی شطرنج قهوه ایم کرد رفت. اگر مهره شطرنج بودم حتما سرباز جلوی شاه می‌شدم یا مثلا فیل سفید آخر بازی وقتی همه مهره های حریف توی خانه سیاه است و تو از اینجا ببعد برای خودت می چرخی حس بدی نباید باشد. بقول یکی از دوستان برگردیم زمان قبل می شدیم یکی از همانهایی که آغا محمدخان تخمشان را بر باد داد این یکی ولی حس بدی‌ست فکرش هم شاشبندم می‌کنم. لابد باید خوشحال بود قدر چیزهای داشته را دانست چیزهایی که مثلا خیلی ها حسرتش را می خوردند، لابد باید به باقی نگاه کرد به معلولین یا مثلا کودکان خیابانی یا شاید هم خود را جای کرمانی گذاشت که حسرت تخمت را می‌خورد. مال خودت، همه‌اش. جایش اگر می‌شد چیزی خواست شاید ...

نوشته شده توسط عبید در یکشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۲ |

یکسری چیزهایی به ذهنم هجوم آورده‌اند یکسری نگرانی ها و ناراحتی‌هائی. مثلا ایران و تمامیت ارضی‌اش و مطالبی که از پانها توی فیسبوک می‌خوانم، وضعیت سیاسی اش و محدودیت آزادی ،از سوی دیگر غیرمذهبی‌ها  وکفار اصطلاحا که تحملشان برایم خیلی سخت است. بعضی چیزها خارج از کنترل من است بعضی چیزها اصلا در حیطه مسئولیتم هم نیست. من نمی توانم یک پان را قانع کنم که ایران را وطنش بداند و وطن پرست باشد. نمی‌توانم دولتمرادان را قانع کنم  لختی آزادی بدهند  و بگذارند کمی فضا باز تر شود. نمی‌توانم ضد مذهب ها و خداناباوران را لااقل متقاعد کنم دست از توهین بردارند. با این وجود اقوام دیگر را هرگز مسخره نکردم و حقشان را در تحصیل به زبان مادری‌شان گرامی داشتم. همین مذهب اندک خویش را حفظ کردم و سعی کردم دشمنی نکنم. با سنی ها خوب بودم و به عربها احترام گذاشتم و هیج وقت سوسمارخور خطابشان نکردم(خطاب کننده را هم مورد عتاب قرار دادم). افغان‌ها را مسخره  نکردم و همیشه احترامشان گذاشتم، هیچ وقت از نشستن کنار یک کارگر زحمتکش افغانی  که لباسش گچی و خاکی بود احساس بدی هم حتی پیدا نکردم و همیشه به جان آدمیتش احترام گذاشتم. نمونه‌اش هم عکس احمدشاه مسعود بود که توی شرکت چسبانده بودم کنار دستم، با این وجود کارهایی که نمی‌توانم انجام دهم مدام آزارم می‌دهند.

پ‌ن: درست گفته‌اند که "بر رسولان پیام باشد و بس". من هم باید پیام خویش را برسانم. در این بازار نفرت پراکنی، مهر و محبت را تا جائی که زورم می‌رسد منتشر کنم و همین تنها کاری که از دستم بر می‌آید را انجام دهم، "دوست بدارم".

پ‌ن 2: نژادپرستی یکی از پلیدترین صفات و تفکرات است. برتری خونی و نژادی که این روزها بازارش داغ شده و همه جا از خون آریائی و ترکی و کردی و عربی حرفها سر زبانهاست توهماتی خطرناک است که دل را می‌میراند. بسیار تعجب برانگیز است که هنوز عده‌ای راه تاریکی را انتخاب می‌کنند که هیتلر و همفکرانش در انتهایش مرده اند. 

نوشته شده توسط عبید در جمعه سوم خرداد ۱۳۹۲ |

بار و بندیلم را جمع کردم آمدم کلفرنیا. تابستان است و فال و تماشا. از سرمای چیکاگو خسته شده بودم گفتم به بهانه‌ی تحقیقات بزنم بیرون و عشق و حالی هم چاشنی کار کنم. باید جائی برای ماندن دست و پا می کردم که هم نزدیک یو نی  باشد که پیاده بتوانم گز کنم و هم ارزان. خلاصه جائی را پیدا کردم مخصوص دانشجویان دانشگاه مذکور به قیمت مناسب و به شرط کار کردن 4 ساعت در هفته. از همان بدو ورود نوبت کاری من مشخص شد. دوشنبه آشپزخانه ساعت 5 تا 9 شب. کارم را با آب کشیدن ظرف ها شروع کردم و در ادامه به دلیل نمایش استعداد خاص ایرانیان به مقام شوینده دیگ نائل آمدم مقامی که جای رشک بسیاری بود همه می‌آمدند می‌پرسیدند ور آر یو فرام و من هم با افتخار می‌گفتم دیار کوروش و بروبکس متمدن. ملت هم عن کف. داشتم دیگ را با قدرت و حکمت می شستم که این ابیات از نظرم گذشت:

شنيدم که لقمان سيه فام بود - نه تن پرور و نازک اندام بود

يکی بنده ی خويش پنداشتش - زبون ديد و در کار گل داشتش

جفا ديد و با جور و قهرش بساخت - به سالی سرايی ز بهرش بساخت

چو پيش آمدش بنده ی رفته باز - ز لقمانش آمد نهيبی فراز

به پايش در افتاد و پوزش نمود - بخنديد لقمان که پوزش چه سود؟

به سالی ز جورت جگر خون کنم - به يک ساعت از دل بدر چون کنم؟

ولی هم ببخشايم ای نيک مرد - که سود تو ما را زيانی نکرد

تو آباد کردی شبستان خويش - مرا حکمت و معرفت گشت بيش

غلامی است در خيلم ای نيکبخت - که فرمايمش وقتها کار سخت

دگر ره نيازارمش سخت، دل - چو ياد آيدم سختی کار گِل

هر آن کس که جور بزرگان نبُرد - نسوزد دلش بر ضعيفان خرد

 
















کار یدی روح آدم را می‌سازد یکجوری فرهیخته می‌شوی، آرام و رام. از خستگی دارم می‎افتم باقی بماند پستی دگر. 


برچسب‌ها: آمریکا
نوشته شده توسط عبید در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ |

می گویند املای ننوشته غلط ندارد. خب طبیعتا در رابطه‌ی شکل نگرفته هم شکستی نیست. 6 سالی از آخرین شکست عشقی ام می‌گذرد و باید بگوید در طول این مدت به یمن سیاست پیش گیری بهتر از  درمانم، زمان خود را صرف ترمیم قلب شکسته ام نکردم. هرچند روزهایی بود که از خشم مثل مار زخمی به خود می‌پیچیدم و اگر درست یادم بیاید روزهای بارانی پائیزی بود، با این وجود ابدا شکست عشقی نبود و تنها خشم بود. این 6 سال روند رو به رشدی داشتم در کارم موفق بودم و در شادی زیستم. زندگی تک بعدی آن گونه که عده‌ئی به من یادآوری می‌کنند ابدا بد نیست هر چند لحظاتی داشتم که این شعر را در سرم زمزمه می کردم:

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی – الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی

هر زمان که احساس می‌کردم حسی در حال شکل گرفتن است ریشه‌اش را می‌زدم، دوباره خاطرات روزهای گذشته را ورق می‌زدم و شرح قدم به قدم پاره شدن ما تحتم را مرور می‌کردم. سعی کردم چهره‌ی دیگری از خودم نشان دهم فضا را ناامن کنم اصطلاحا و حصاری دور خویش بکشم، موفق بود تا مدتی پیش. اصلا چگونه حس ایجاد شد؟ نمی‌دانم قلبم رقیق شده و این بسیار بد است در طول سال گذشته احساس کردم ضعیف تر شدم و حالا دیگر ابدا هیچ حفاظی ندارم، شاید هم معلول شرایط جدید در غربت باشد. قبل از آمدنم هم حس کردم رقیق القلب شدم البته. دو سه هفته‌ی اخیر کمی سخت گذشت و دو سه شب پیش بود که آخرین حصار و دیوار محافظم فرو ریخت و حالا کاملا لخت و عور و بی پناه شدم. هر وقت می‌بینمش قلبم میاد توی دهنم هر وقت صدایش را می‌شنوم تخمهایم می‌چسبد زیر گلویم. با خودم می‌گویم حال که سرنوشت دورمان کرده و اسکایپ باد صبایم شده لااقل دیگر چشمهایم را نمی‌بیند تا به ضعفم پی ببرد و خدا را باید شکر کرد لابد. می‌آید آنلاین کمی گپ می‌زنیم پرت و پلا می‌گویم تماما تخمهایم را حس می‌کنم زیر گلویم اما بعدش یکهو می‌فهمم تخمم نبوده توی دهانم می‌آید و بعدش می‌خواهد بجهد بیرون دستم به دادم می‌رسد، کابل شبکه را می‌کشم رنگ سبزش سفید می‌شود، دهانم باز می‌شود و خیلی آهسته می‌گویم: دوستت دارم.

نوشته شده توسط عبید در سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۹۲ |

شبلی از دوستان ماست، در حقیقت الان که مشغول نوشتن هستم دوباره در مورد مفهوم دوستی تردید کردم. چرا می‌نویسمش؟ برای اینکه موجودی استثنائیست. نظیرش خیلی کم پیدا می‌شود. اصلا شبلی بود که کمک شایانی در آمدن من به فرنگ کرد و کسی بود که کلی رویش حساب کرده بودم هرچند یک چیزش نگرانم می‌کرد(نه آن چیزش)، شبلی دروغ گوست آنهم نه مثل و من وشما. شبلی دروغ را به قصد شاخ در آوردنتان می‌گوید و آنقدر بزرگ که باور نکنی چه کنی؟ شبلی دو روست بسیار بیش از هر کسی که دیده بودم یعنی در ظاهر به رفیق قسم خورده می‌ماند اما پشت سرت طوری حرف می‌زند که گویی ارث پدرش را یک جا هورت کشیدی. اما خوب نکته‌ی قوتش دروغ گویی است. در حقیقت هنر دروغ گویی اش. این بشر که بسیاری از دوستان و آشنایانش حتی در مورد تحصیلاتش هم اشتباه می‌کنند بحق نایب بر حق کردان است و اعجوبه‌ایست که شاید هر صدسال نظیرش در میان بنی آدم پیدا شود. مدتی‌ست در صدد درک فضایل و کبائرش هستم و خیلی روی کارهایش براق شدم، دوست دارم بدانمش و بشناسمش هرچند که مور چه داند که بر خشتی خام قدم می‌نهد یا بر اهرام. بنی آدم، من وشما هم بی تعارف جزوش، دروغ می گوئیم و دو روئیم و غیبت می‌کنیم و اصطلاحا پشت سرهم صفحه می‌گذاریم اما مدیونی اگر خودت را با شبلی مقایسه کنی، چرا؟ چون من و شما برای منفعتی دروغ می‌گوئیم، شبلی محض رضای خدا.

پ‌ن: هنوز درک نکردم چرا ایشان مدتی پیش فرمودند عزم کلبه حقیر بنده را دارند من هم صبر که عاقبت کاسه اش لبریز شد، تماسی حاصل گشت فرمودند مسموم شده‌اند خانه می‌مانند. فردا روز عکس گذاشتند فیسبوک از همان شب در سرایی با لباس های پلوخوری. ما هم ماندیم این وسط چون خری در وحل.

نوشته شده توسط عبید در سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۱ |
 
مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر