بار و بندیلم را جمع کردم آمدم کلفرنیا. تابستان است و فال و تماشا. از سرمای چیکاگو خسته شده بودم گفتم به بهانهی تحقیقات بزنم بیرون و عشق و حالی هم چاشنی کار کنم. باید جائی برای ماندن دست و پا می کردم که هم نزدیک یو نی باشد که پیاده بتوانم گز کنم و هم ارزان. خلاصه جائی را پیدا کردم مخصوص دانشجویان دانشگاه مذکور به قیمت مناسب و به شرط کار کردن 4 ساعت در هفته. از همان بدو ورود نوبت کاری من مشخص شد. دوشنبه آشپزخانه ساعت 5 تا 9 شب. کارم را با آب کشیدن ظرف ها شروع کردم و در ادامه به دلیل نمایش استعداد خاص ایرانیان به مقام شوینده دیگ نائل آمدم مقامی که جای رشک بسیاری بود همه میآمدند میپرسیدند ور آر یو فرام و من هم با افتخار میگفتم دیار کوروش و بروبکس متمدن. ملت هم عن کف. داشتم دیگ را با قدرت و حکمت می شستم که این ابیات از نظرم گذشت:
شنيدم که لقمان سيه فام بود - نه تن پرور و نازک اندام بود
يکی بنده ی خويش پنداشتش - زبون ديد و در کار گل داشتش
جفا ديد و با جور و قهرش بساخت - به سالی سرايی ز بهرش بساخت
چو پيش آمدش بنده ی رفته باز - ز لقمانش آمد نهيبی فراز
به پايش در افتاد و پوزش نمود - بخنديد لقمان که پوزش چه سود؟
به سالی ز جورت جگر خون کنم - به يک ساعت از دل بدر چون کنم؟
ولی هم ببخشايم ای نيک مرد - که سود تو ما را زيانی نکرد
تو آباد کردی شبستان خويش - مرا حکمت و معرفت گشت بيش
غلامی است در خيلم ای نيکبخت - که فرمايمش وقتها کار سخت
دگر ره نيازارمش سخت، دل - چو ياد آيدم سختی کار گِل
هر آن کس که جور بزرگان نبُرد - نسوزد دلش بر ضعيفان خرد
کار یدی روح آدم را میسازد یکجوری فرهیخته میشوی، آرام و رام. از خستگی دارم میافتم باقی بماند پستی دگر.