از وقتی یادم است لکنت زبان داشتم، خب البته همیشه به یک شدت نبوده اما خب یکجوری رفته بود توی جلدم. ادای خیلی از حروف بخصوص اگر در ترتیب خاصی باید گفته می‌شدند برایم غیر ممکن بود یادم می‌آید این مسئله برایم خیلی خیلی آزار دهنده بود و اعتماد بنفسم را خیلی می گرفت بخصوص در دوران دبستان که همیشه پای ثابت گروه سرود بودم البته به طرز عجیبی توی سرود بلبل بودم اما معرفی اولش همیشه مرا ترسانده بود. مغزم انگار داشت خودش را وفق می داد به مرور نه تنها خیلی خیلی تند صحبت می کردم تا مگر لکنت پوشانده شود بلکه حتی ادبیات خاص خودم را اختراع کردم. وارد دانشگاه که شدم باید خیلی حرف می زدیم تا دستگیرت شود لکنتی در کار است و حال تقریبا غیر ممکن است. خودم می دانمش و حسش می کنم هنوز هم در آخرین لحظات توی مغزم لغات را جابجا می کنم و به این ترتیب اثرش را محو می کنم. ادبیات خواندن خیلی برایم مفید بود بخصوص که کمک می کرد دایره لغاتم را زیاد کنم و بدین ترتیب کلمات مشکل بخصوص آنهایی که لام و دال دارند را با کلامت روان جابجا کنم. همیشه ولی نمی شد قسر در رفت و مثلا دوران دبیرستان یادم است سر کلاس زبان استاد گیر داده بود بعدش تکرار کنیم نمی دانم چطور شد روی من گیر کرد و گفت بگو و من هم انگار سوزنم گیر کرده باشد نمی توانستم بگویم بعدش که خیلی اصرار کرد و با خشم و تعجب نگاهم می کرد لغت را کاملا اشتباه می گفتم یعنی به تنها حالتی که زبان می چرخید خیلی خیلی عصابی شد شاید فکر کرد دستش می‌اندازم نفهمیدم خلاصه اما چیزی که دستگیرم شد و آویزه ی گوشم کردم آن بود که باید سکان دار زندگی خودم باشم و به ساز خودم برقصم وگر نه زبانم گیر می کند. آن شد که بمرور از یک مستمع خوب به متکلم معی الغیر تبدیل شدم و وراج دو عالم.

غرض از نوشتن این سطور این بود که بگویم رهایی و آزادیم را خیلی دوست دارم. آزادی یعنی زبانت هرگز نگیرد. 

نوشته شده توسط عبید در شنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۳ |

دستم را روی زانویم گذاشته بودم از فرط خستگی و درماندگی. هرگز آن روز یادم نمی‌رود، روزی که بعد از کلی دوندگی تازه به اول خط زندگی رسیده بودم. همین نوشته های این وبلاگ سوت کور برای خودش داستانها دارد از آن دوران. هرچه بود من نجات پیدا کرده بودم انگار طنابی را برای من ته چاه انداخته بودند. آنجا بود که به یکباره اعتماد و اعتقاد از دست رفته‌ی خودم را به قادر متعال باز یافتم و فهمیدم که زندگی برای من تازه شروع شده است. مسیر در پیش رو البته که مبهم و نامشخص است اما اعتماد به همان قادر متعال آرامم می کند.

هیچ شعری بهتر از این ابیات بیانگر آن چه بر من رفته نیست:

 کس نمیداند ز من جز اندکــی         وز هزاران جرم و بد فعلی یکی

من همـی آن دانم و ستار من         جرمهــا و زشتـی کـردار من

هر چه کردم جمله ناکرده گرفت         طاعــت نـاورده آورده گرفـت

نـام من در نـامه پاکان نوشــت         دوزخی بودم ببخشیدم بهشت

عفو کرد آن جملگی جرم و گناه         شد سفید آن نامه و روی سی

آه کردم چون رسن شد آه من         گشت آویزان رسن در چاه من

آن رسن بگرفتم و بیرون شدم         شاد و زفت و فربه و گلگون شدم

در بن چاهی همی بودم نگون         در دو عالم هم نمیگنجم کنون

آفـرینـها بر تـو بادا ای خـــدا         ناگهان کردی مرا از غم جدا

گر سر هر موی من گردد زبان         شکرهای تو نیاید در بیـــان

نوشته شده توسط عبید در دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۳ |