توی صف دستشوئی ایستادهام آنهم داخل هواپیما و در مسیر مهمترین سفر زندگیام. 4 سال پیش اگر از من میپرسیدی مهمترین سفر زندگیات کجا خواهد بود میشنیدی: آفریقائی قطبی آمریکای جنوبی ئی و خلاصه از این جور جاها. حال اما مقصد ایران خودمان است. مثل بوم رنگ انگار هرچه دورتر پرت شوم باز هم بر میگردم شاید هم زمین واقعا گرد است.
صف طولانیست و من از فرصت استفاده میکنم مرغ خیال را میپرانم، از این کیف کولههای کوه نوردی روی دوشم است و ریش بلند و شلوار جین پوش گلی به پا در ناکجا آباد قدمی میزنم و برای خودم کریستف کلمبی هستم از بس آنجا دنج است. لذتی میبرم که باعث میشود دو سه نفر جلوتر از من بشاشند. مثانه پرهای مرغ خیال را میکند و من تازه ردبولم را هم نخوردهام.
پن: نوشته را امروز پیدا کردم و مطلب را اینجا نوشتم. اصلش را اواخر اردیبهشت نوشته بودم.
پن 2: دست آورد سفر هم سفری بود برای باقی عمر.