سیگار کشیدن در کنار همه معایبش برای من یک فایده بزرگ داشته، انتقال فرهنگی. تصور نمی کنم اگر سیگاری نبودم به همین اندازه آدمهای رنگارنگ در زندگی ام میدیدم. جامعهی سیگاری ها هرروز با تهدیدهای جدیدی روبروست و قلمرو فرماندهی ما مدام آب میرود بخصوص در این سر دنیا. سر همین هم مجبور میشوم هر بار برای یک نخ ناقابل کلی پیاده گز کنم انتهای دانشگاه درست جایی که از تعدد ته سیگار میشود فهمید میعادگاه مقدسمان است. چند روز پیش هم بر همین منوال خودم را سینه خیز رساندم به آخرین سنگر و طبق معمول تنها نبودم. دو نفر که از قیافشان معلوم بود شرقی هستند و نه مثل ما، خیلی خیلی شرقی، داشتند سیگار میکشیدند. فندک همیشه شروع صحبت است و معرفی و اینکه اهل کجا هستید و خلاصه این چیزها. چینی بودند اگرچه متعلق به دو چین متفاوت یکی جنوبی بود ماندرین صحبت می کرد و دیگری شمالی که خودش می گفت مغولی. جنوبی به من سیگار تعارف کرد، سیگار پاندا، من هم علیرقم اینکه سهمیه روزم را دود کرده بود مصداق جمله معروف سیگار نطلبیده مراد است تعارفش را رد نکردم. سرتان را درد نیاورم دوست شمالی از چین و دولتش و مائو و کلیه بروبکس کمونیست متنفر بود عاشق آزادی آمریکا شده بود و این حقیقت که در آمریکا اگر سخت کار کنی می توانی خودت را بکشی بالا و پیشرفت کنی (برخلاف چین به زعم خودش) البته برایش جذاب بود. برایم از سختی هایش گفت از دهکده اش که نه برقی دارد نه آب آشامیدنی درست حسابی نه کاری و نه امکاناتی، برایم از ممنوعیت خواندن تاریخ گفت یا حالا قسمتی از تاریخ، برایم از انقلاب فرهنگی گفت و کشتار وسیع که پدر بزرگش شاهدش بوده واصطیلای کمونیسم و خلاصه اینکه چقدر خوشحال است که اینجاست. جنوبی اما کاملا موافقش نبود و بیشتر به نقد سازنده معتقد بود تا تخریب گمانم. مائو از نظرش انسانی بود با دو چهره، شیطان و فرشته توامان. این وسط هم می زدند کانال دو و جر بحث می کردند جر و بحثی که شاید ریشه 100 ساله داشته باشد. نوبت به من که رسید من هم از انقلاب گفتم و انقلاب فرهنگی خودمان و فیلتریگ اینترنت و از این چیزها، وقتی بهشان گفتم که این چیزها برای ما تازگی ها اتفاق افتاده رفتند توی فکر، دلشان برایم سوخت و اظهار تاسف و این چیزها هرچند انقلاب فرهنگی ما با چیزی که آنها در ذهن دارند خیلی فرق می کند و به شوخی می ماند. چند پاندا را کون به کون دود کردم تا دیگر نائی برایم نماند. الوداع کردم و اسمشان را پرسیدم، شمالی ترجیح می داد وینسنت صدایش کنم جنوبی هم چیزی گفت که خاطرم نماند. در مسیر برگشت یاد این حکایت گلستان افتادم:
هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه درآمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. سپاس نعمت حق بجای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.
بار و بندیلم را جمع کردم آمدم کلفرنیا. تابستان است و فال و تماشا. از سرمای چیکاگو خسته شده بودم گفتم به بهانهی تحقیقات بزنم بیرون و عشق و حالی هم چاشنی کار کنم. باید جائی برای ماندن دست و پا می کردم که هم نزدیک یو نی باشد که پیاده بتوانم گز کنم و هم ارزان. خلاصه جائی را پیدا کردم مخصوص دانشجویان دانشگاه مذکور به قیمت مناسب و به شرط کار کردن 4 ساعت در هفته. از همان بدو ورود نوبت کاری من مشخص شد. دوشنبه آشپزخانه ساعت 5 تا 9 شب. کارم را با آب کشیدن ظرف ها شروع کردم و در ادامه به دلیل نمایش استعداد خاص ایرانیان به مقام شوینده دیگ نائل آمدم مقامی که جای رشک بسیاری بود همه میآمدند میپرسیدند ور آر یو فرام و من هم با افتخار میگفتم دیار کوروش و بروبکس متمدن. ملت هم عن کف. داشتم دیگ را با قدرت و حکمت می شستم که این ابیات از نظرم گذشت:
شنيدم که لقمان سيه فام بود - نه تن پرور و نازک اندام بود
يکی بنده ی خويش پنداشتش - زبون ديد و در کار گل داشتش
جفا ديد و با جور و قهرش بساخت - به سالی سرايی ز بهرش بساخت
چو پيش آمدش بنده ی رفته باز - ز لقمانش آمد نهيبی فراز
به پايش در افتاد و پوزش نمود - بخنديد لقمان که پوزش چه سود؟
به سالی ز جورت جگر خون کنم - به يک ساعت از دل بدر چون کنم؟
ولی هم ببخشايم ای نيک مرد - که سود تو ما را زيانی نکرد
تو آباد کردی شبستان خويش - مرا حکمت و معرفت گشت بيش
غلامی است در خيلم ای نيکبخت - که فرمايمش وقتها کار سخت
دگر ره نيازارمش سخت، دل - چو ياد آيدم سختی کار گِل
هر آن کس که جور بزرگان نبُرد - نسوزد دلش بر ضعيفان خرد
کار یدی روح آدم را میسازد یکجوری فرهیخته میشوی، آرام و رام. از خستگی دارم میافتم باقی بماند پستی دگر.
یک ماه و اندی از لنگر انداختنم اینجا میگذرد، جای آرامی ست برای خودم زندگی می کنم و نظم خودم را ایجاد کردم، از هیاهو و دردسر و اضطراب دور افتادم و بلاخره وقت مناسبی پیدا کردم تا با خودم خلوت کنم. تلخی تنهایی را با تمام وجودم حس کنم و دوستش میدارم. تنهایی اینجا با تنهایی های موردی در ایران خیلی فرق دارد خیلی خالص است تلخی اش ناب است درست مثل قهوه استارباکسی که ظهر ها می زنم به بدن تنها فرقش اینست که شکری نیست تا تلخی اش را چاره باشد. سرمای اینجا و مردمش باعث میشود به غار خودم پناه ببرم و خب در این موارد میتوانی سر فرصت نقاشی ها و خط خطی های قدیمی ات را روی دیوارش پیدا کنی و خودت را دوباره و از نو نقد کنی، فرصت می کنی خاطراتت را بازسازی کنی، خاطراتی که اصولا هیچ ارتباطی با گذشته ندارد. خاطرات تنها واکنش مغز ماست به آنچه واقعا روی داده. برای مثال خود من در طول 5 سال گذشته یک اتفاق را 4 جور مختلف بیاد میآوردم و حال غوطه ور در اقیانوس زمان دارم دوباره میسازمشان. شاید اگر دوباره بپرسی اش جور دیگری برایت تعریف کنم. دوست دارم آنقدر رویشان کار کنم که آخرین بار که بپرسی تنها یک لبخند تحولیت دهم.
وقتی بجای سفر زمینی تا قوچان تصمیم گرفتم هوایی تا مشهد برم و بعدش تاکسی بگیرم تا قوچان، فهمیدم که بطور غیرقابل باوری گشاد شدم. این اولین حقیقت این سفر بود. از قوچان هم بهمراه همراهم تا باجگیران دربستی رفتیم تا رسیدیم به آخرین نقطهی مرزی تشریفات ابتدایی که انجام شد تک تک وارد اتاق کوچک نهاد ریاست جمهوری شدیم تا در مورد علت سفرمان توضیحاتی بدهیم. دست آخر دوست نهادی چند تا توصیه دوستانه بهم کرد. شاه بیتش این بود که هرگز زیر عکس رئیس جمهورشان سیگار نکش که 15 روز حبس دارد زندانهای آنها هم مثل مال خودمان نیست که هتل!!!! باشد مراقب باش. بعدش هم اضافه کرد کشور بدیست و پلیسی اداره میشود. من و برمک همسفری که دومین بار بود میدیدمش از دری رد شدیم و به این ترتیب اولین قدم به داخل کومونیسم برداشته شد. آنطرف همه چیز در دههی 80 بود. اسامی ما توی یک دفترچه نوشته شد و بعدش یک مهر و درخواست کمی رشوه. 10 قدم بعد دوباره گذرنامه ما بررسی شد بعد وارد یک راهرو شدیم و مجدد بررسی گذرنامه توسط یک مامور دیگر، بازرسی بدنی و دست آخر بازرسی بسیار موشکافانه لوازم شخصی و وقتی که مجدد برای چیدمانش وسایلم گذاشتم. بلاخره بعد از 4 ساعت کار ما تمام شد بیرون از ساختمان ونهای دولتی انتظارمان را میکشیدند سوار شدیم و تا دروازهی شهر رفتیم آنجا مجدد گذرنامهمان بررسی شد و در دفتر بزرگی اسممان ثبت شد. اینجا بود که تاکسی های شهری اجازه حظور داشتند. تا اینجای کار خیلی بهمان سخت گذشته بود برخورد مامورین خیلی سرد و نامهربانانه بود هرچند از جایی که میآمدیم خیلی بدتر نبود. سوار بر تاکسی شدیم و در مسیر بیرون را به تماشا نشسته بودیم مثل جاده سبزوار نیشابور بود. وارد شهر که شدیم از تعجب شاخ که چه عرض کنم دم هم درآوردیم. شهر بسیار زیبا و تمیز با ساختمانها و برجهای بلند و خیابانهای پت و پهن بود تک تک ساختمانهای برای خودشان بنایی بودند هنری. همه چیز اما سفید بود از سنگ فرش ها گرفته تا برجهای بلند همه جا عکس رئیس جمهور بود و مجسمهاش حالا یا نشسته یا سوار چارپا. یک راست رفتیم هتل. انصافا تمیز و مرتب بود کمی از سفارت دور بود البته اما امکانات خوبی داشت از هر نوعش.
عصری برای قدم زدن بیرون زدیم قصد کردم از این همه زیبایی و نظم چند عکس بگیریم سعیی که برباد رفت و نزدیک بود سرمان را برباد دهد. اینجا هنوز عکس برداری ممنوع است اینجا اینترنت تنها با گذرنامه داده میشود اینجا اما مردم تنها پول لباس و غذا میدهند باقی با دولت است.اینجا مسجد نیست من ندیدم لااقل، تنها نشان مذهبی که ما دیدیم اسم خدا روی موبایل یک راننده بود و خیابانهای خلوت ظهر ماه رمضان. کبابهایش اما انصافا دندان گیر بود. دختران بدکارهاش تنها کسانی هستند که به فارسی مسلطتند و این خود لابد باید غرور انگیز باشد.
فردا اما روز سرنوشت ما خیلی راحت و بدون دقدقه سپری شد. مسیر سرمایه داری اینبار از کمونیسم گذر میکرد.
چند روز بساط خود را جمع کردم و در روستایی محروم در قشم دوباره پهنش کردم. رفتم تا تخم ریزی لاک پشتها را از نزدیک ببینم رفتم تا جزیره را دیده باشم رفتم تا شاید خوشی بگذرانم ریلکس کنم و برگردم رفتم تا دلفینی از نزدیک ببینم رفتم تا برای مدتی رفته باشم.
سفر من به قشم آنهم آنچنان متفاوت با بسیاری سفرها سفری به دریای درونم بود، در آن چهار روز سفر چهار سال عمرم را دوباره زندگی کردم، عاشق شدم جدا شدم دوباره عاشق شدم و دوباره جدا شدم کار پیدا کردم کارم را عوض کردم و برای تحصیل در خارج اقدام کردم. چیز زیادی از قشم در خاطرم نمانده و هرچه هست از خویشتن است. پایه باشی برایت از شنهای ساحل اقیانوسی خواهم گفت که ذره ذره خاطراتم صدفی است در کنارهاش، برایت از لاک پشتهایی خواهم گفت که تخم امید را زیر خروارها شن و ماسه از مکر روباهان مخفی میکردند،از رویاهایی که دلفین وار شنا کنان دسته دسته مرا فرا میخواندند، برایت از معنویتی خواهم گفت که بشدت جذبت میکند برایت از پسر بچهای خواهم گفت که سعی میکند با ادرارش نقشی روی ساحلم بیافریند، داستانها دارم از درختانی که در دریایم روئیدهاند. داستانها دارم از سنگهای تراش خورده در دل کوه از سختی های رام شده از ردی روی دیوار سخت و سنگی دلم از زمینی که مدتهاست رنگ باران ندیده و هنوز نگاهی به آسمان دارد. وه که چه زیباست غروب در گوشهی دلم و چه استوار است تک منار مسجدی صبور.
پشت میز و در جلوی لپ تاپی که برایم بسیار عزیز است نشستهام مثل همهی روزهای این سالهای اخیر اما با حسی متفاوت، گویی از خانه خویش دورافتادهام دلم برای سرزمینم تنگ است و برای تنها شهروندش برای خودم.