یک ماه و اندی از لنگر انداختنم اینجا میگذرد، جای آرامی ست برای خودم زندگی می کنم و نظم خودم را ایجاد کردم، از هیاهو و دردسر و اضطراب دور افتادم و بلاخره وقت مناسبی پیدا کردم تا با خودم خلوت کنم. تلخی تنهایی را با تمام وجودم حس کنم و دوستش میدارم. تنهایی اینجا با تنهایی های موردی در ایران خیلی فرق دارد خیلی خالص است تلخی اش ناب است درست مثل قهوه استارباکسی که ظهر ها می زنم به بدن تنها فرقش اینست که شکری نیست تا تلخی اش را چاره باشد. سرمای اینجا و مردمش باعث میشود به غار خودم پناه ببرم و خب در این موارد میتوانی سر فرصت نقاشی ها و خط خطی های قدیمی ات را روی دیوارش پیدا کنی و خودت را دوباره و از نو نقد کنی، فرصت می کنی خاطراتت را بازسازی کنی، خاطراتی که اصولا هیچ ارتباطی با گذشته ندارد. خاطرات تنها واکنش مغز ماست به آنچه واقعا روی داده. برای مثال خود من در طول 5 سال گذشته یک اتفاق را 4 جور مختلف بیاد میآوردم و حال غوطه ور در اقیانوس زمان دارم دوباره میسازمشان. شاید اگر دوباره بپرسی اش جور دیگری برایت تعریف کنم. دوست دارم آنقدر رویشان کار کنم که آخرین بار که بپرسی تنها یک لبخند تحولیت دهم.