­            وقتی بجای سفر زمینی تا قوچان تصمیم گرفتم هوایی تا مشهد برم و بعدش تاکسی بگیرم تا قوچان، فهمیدم که بطور غیرقابل باوری گشاد شدم. این اولین حقیقت این سفر بود. از قوچان هم بهمراه همراهم تا باجگیران دربستی رفتیم تا رسیدیم به آخرین نقطه‌ی مرزی تشریفات ابتدایی که انجام شد تک تک وارد اتاق کوچک نهاد ریاست جمهوری شدیم تا در مورد علت سفرمان توضیحاتی بدهیم. دست آخر دوست نهادی چند تا توصیه دوستانه بهم کرد. شاه بیتش این بود که هرگز زیر عکس رئیس جمهورشان سیگار نکش که 15 روز حبس دارد زندانهای آنها هم مثل مال خودمان نیست که هتل!!!! باشد مراقب باش. بعدش هم اضافه کرد کشور بدیست و پلیسی اداره می‌شود. من و برمک همسفری که دومین بار بود می‌دیدمش از دری رد شدیم و به این ترتیب اولین قدم به داخل کومونیسم برداشته شد. آنطرف همه چیز در دهه‌ی 80 بود. اسامی ما توی یک دفترچه نوشته شد و بعدش یک مهر و درخواست کمی رشوه. 10 قدم بعد دوباره گذرنامه ما بررسی شد بعد وارد یک راهرو شدیم و مجدد بررسی گذرنامه توسط یک مامور دیگر، بازرسی بدنی و دست آخر بازرسی بسیار موشکافانه لوازم شخصی و وقتی که مجدد برای چیدمانش وسایلم گذاشتم. بلاخره بعد از 4 ساعت کار ما تمام شد بیرون از ساختمان ونهای دولتی انتظارمان را می‌کشیدند سوار شدیم و تا دروازه‌ی شهر رفتیم آنجا مجدد گذرنامه‌مان بررسی شد و در دفتر بزرگی اسممان ثبت شد. اینجا بود که تاکسی های شهری اجازه حظور داشتند. تا اینجای کار خیلی بهمان سخت گذشته بود برخورد مامورین خیلی سرد و نامهربانانه بود هرچند از جایی که می‌آمدیم خیلی بدتر نبود. سوار بر تاکسی شدیم و در مسیر بیرون را به تماشا نشسته بودیم مثل جاده سبزوار نیشابور بود. وارد شهر که شدیم از تعجب شاخ که چه عرض کنم دم هم درآوردیم. شهر بسیار زیبا و تمیز با ساختمانها و برجهای بلند و خیابانهای پت و پهن بود تک تک ساختمانهای برای خودشان بنایی بودند هنری. همه چیز اما سفید بود از سنگ فرش ها گرفته تا برجهای بلند همه جا عکس رئیس جمهور بود و مجسمه‌اش حالا یا نشسته یا سوار چارپا. یک راست رفتیم هتل. انصافا تمیز و مرتب بود کمی از سفارت دور بود البته اما امکانات خوبی داشت از هر نوعش.

عصری برای قدم زدن بیرون زدیم قصد کردم از این همه زیبایی و نظم چند عکس بگیریم سعیی که برباد رفت و نزدیک بود سرمان را برباد دهد. اینجا هنوز عکس برداری ممنوع است اینجا اینترنت تنها با گذرنامه داده می‌شود اینجا اما مردم تنها پول لباس و غذا می‌دهند باقی با دولت است.اینجا مسجد نیست من ندیدم لااقل، تنها نشان مذهبی که ما دیدیم اسم خدا روی موبایل یک راننده بود و خیابانهای خلوت ظهر ماه رمضان. کبابهایش اما انصافا دندان گیر بود. دختران بدکاره‌اش تنها کسانی هستند که به فارسی مسلطتند و این خود لابد باید غرور انگیز باشد.

فردا اما روز سرنوشت ما خیلی راحت و بدون دقدقه سپری شد. مسیر سرمایه داری اینبار از کمونیسم گذر می‌کرد.

نوشته شده توسط عبید در شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۱ |