دستم را روی زانویم گذاشته بودم از فرط خستگی و درماندگی. هرگز آن روز یادم نمی‌رود، روزی که بعد از کلی دوندگی تازه به اول خط زندگی رسیده بودم. همین نوشته های این وبلاگ سوت کور برای خودش داستانها دارد از آن دوران. هرچه بود من نجات پیدا کرده بودم انگار طنابی را برای من ته چاه انداخته بودند. آنجا بود که به یکباره اعتماد و اعتقاد از دست رفته‌ی خودم را به قادر متعال باز یافتم و فهمیدم که زندگی برای من تازه شروع شده است. مسیر در پیش رو البته که مبهم و نامشخص است اما اعتماد به همان قادر متعال آرامم می کند.

هیچ شعری بهتر از این ابیات بیانگر آن چه بر من رفته نیست:

 کس نمیداند ز من جز اندکــی         وز هزاران جرم و بد فعلی یکی

من همـی آن دانم و ستار من         جرمهــا و زشتـی کـردار من

هر چه کردم جمله ناکرده گرفت         طاعــت نـاورده آورده گرفـت

نـام من در نـامه پاکان نوشــت         دوزخی بودم ببخشیدم بهشت

عفو کرد آن جملگی جرم و گناه         شد سفید آن نامه و روی سی

آه کردم چون رسن شد آه من         گشت آویزان رسن در چاه من

آن رسن بگرفتم و بیرون شدم         شاد و زفت و فربه و گلگون شدم

در بن چاهی همی بودم نگون         در دو عالم هم نمیگنجم کنون

آفـرینـها بر تـو بادا ای خـــدا         ناگهان کردی مرا از غم جدا

گر سر هر موی من گردد زبان         شکرهای تو نیاید در بیـــان

نوشته شده توسط عبید در دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۳ |