حسم شبیه فیلاس فوگ است. هرچه داشت و نداشت قمار کرد تا ثابت کند می‌شود دنیا را در 80 روز دور زد. البته قمار کرد تا بخودش ثابت کند می‌تواند و البته ثابت کند که روح بشر چقدر می‌تواند بزرگ باشد. نصف زندگی‌اش را خرج سفر کرد نصف باقی را هم شرط بسته بود. داستان را خودت می‌دانی. من نیز هرچه داشتم فروختم با خود آوردم این سر دینا نصفش را هم خرج کردم کلی سفر کردم اینور و کلی هم لذت بردم. داستان های زیادی هم برایم پیش آمد که بسیار برایم خواستنی اند. حالا اما شرایطم تغییر کرده. حس می‌کنم سفرم تمام شده و نصف باقی زندگی‌ام را باید صرف کار دیگری کنم. باید آرام بگیرم، دیگر وقتش بود. باید یکجا قرار گیرم. حس می‌کنم زمانش رسیده که تمام قلبم را تمام دارائی‌ام را و همین نصفه باقی مانده را دودستی بدهم و لبخندش را بخرم برای خودم و باقی عمرم را سر کنم با لبخند شیرینش. حس می‌کنم وقت هرز پریدن به سر رسیده زمین گرد است و من برگشتم جایی که شروع کرده بودم و دیدم آنچه دیدنی بود و حال شرطم را هم بردم پول را می‌گذارم تو جیبم و خیال پردازی می‌کنم برای دنیای جدید پس از یک "بله". ختم کلام حس می‌کنم زمان این شاه بیت رسیده:

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت - یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم

 


برچسب‌ها: آمریکا
نوشته شده توسط عبید در یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ |