یکسری چیزهایی به ذهنم هجوم آورده‌اند یکسری نگرانی ها و ناراحتی‌هائی. مثلا ایران و تمامیت ارضی‌اش و مطالبی که از پانها توی فیسبوک می‌خوانم، وضعیت سیاسی اش و محدودیت آزادی ،از سوی دیگر غیرمذهبی‌ها  وکفار اصطلاحا که تحملشان برایم خیلی سخت است. بعضی چیزها خارج از کنترل من است بعضی چیزها اصلا در حیطه مسئولیتم هم نیست. من نمی توانم یک پان را قانع کنم که ایران را وطنش بداند و وطن پرست باشد. نمی‌توانم دولتمرادان را قانع کنم  لختی آزادی بدهند  و بگذارند کمی فضا باز تر شود. نمی‌توانم ضد مذهب ها و خداناباوران را لااقل متقاعد کنم دست از توهین بردارند. با این وجود اقوام دیگر را هرگز مسخره نکردم و حقشان را در تحصیل به زبان مادری‌شان گرامی داشتم. همین مذهب اندک خویش را حفظ کردم و سعی کردم دشمنی نکنم. با سنی ها خوب بودم و به عربها احترام گذاشتم و هیج وقت سوسمارخور خطابشان نکردم(خطاب کننده را هم مورد عتاب قرار دادم). افغان‌ها را مسخره  نکردم و همیشه احترامشان گذاشتم، هیچ وقت از نشستن کنار یک کارگر زحمتکش افغانی  که لباسش گچی و خاکی بود احساس بدی هم حتی پیدا نکردم و همیشه به جان آدمیتش احترام گذاشتم. نمونه‌اش هم عکس احمدشاه مسعود بود که توی شرکت چسبانده بودم کنار دستم، با این وجود کارهایی که نمی‌توانم انجام دهم مدام آزارم می‌دهند.

پ‌ن: درست گفته‌اند که "بر رسولان پیام باشد و بس". من هم باید پیام خویش را برسانم. در این بازار نفرت پراکنی، مهر و محبت را تا جائی که زورم می‌رسد منتشر کنم و همین تنها کاری که از دستم بر می‌آید را انجام دهم، "دوست بدارم".

پ‌ن 2: نژادپرستی یکی از پلیدترین صفات و تفکرات است. برتری خونی و نژادی که این روزها بازارش داغ شده و همه جا از خون آریائی و ترکی و کردی و عربی حرفها سر زبانهاست توهماتی خطرناک است که دل را می‌میراند. بسیار تعجب برانگیز است که هنوز عده‌ای راه تاریکی را انتخاب می‌کنند که هیتلر و همفکرانش در انتهایش مرده اند. 

نوشته شده توسط عبید در جمعه سوم خرداد ۱۳۹۲ |