دوستانم، لااقل خیلی هایشان من را آدمی مغرور و حال بهم زن می‌دانند حتی اگر هم برویم نیاورند حسش می‌کنم. خب اینکه چرا بازهم دوستم باقی ماندند را باید از خودشان پرسید. فرهنگ ما یا اصلا فرهنگ من و فرهنگی که تویش نمو کردم یکجور فروتنی ریاکارانه دارد یک جور تواضع حال بهم زن، مثلا اگر بگویی که خیلی موفقی می شوی از خودراضی و کسی که از توی کون آسمان آمده ولی اگر بگویی " البته من در جایگاهی نیستم که فلان اما بهمان" آدم افتاده‌ئی هستی. اگر بجای آسمان ریسمان مستقیم موفقیت های را برخ باقی بکشی نوعی بی جنبه بازی درآوردی اما اگر غیر مستقیم دیگران را پائین بیاوری تا خود معمولی ات جلوه کند مشکلی نداری. این مقدمه چینی را کردم که توضیح دهم چرا صفحه فیسبوکم را بستم، من هم یا اصلا من دوست دارم موفقیت ها و کامیابی هایم را بیان کنم، حس خوبی پیدا می‌کنم و راستش تعریف و تمجید دیگران حسابی مرا خرکیف می‌کنم. خیلی ها اینطورند عکس از مسافرت خارجه می‌گذارند از کتاب و نویسنده‌ئی که اثرش را خوانده‌اند می‌نویسند پیجی را لایک می‌کنند، ویدئوهای محبویشان را نشان ملت می‌دهند شر و ور سیاسی و مذهبی می نویسند و خلاصه مجلس شوئی فراهم می کنند بیا و ببین. مدیونی اگر فکر کنی متنی از کافکا مثلا صرفا جهت افزایش اطلاعات عمومی بازنشر شده. بعضی ها حتی پا را فراتر گذاشته زندگی شخصیشان را نشان ملت می‌دهند اینکه با چه کسی می‌خوابند و چرا مدتی‍ست با همان کس نمی‌خوابند. این نیاز کاملا قابل درک است. من دارم تو هم شاید داشته باشی. اما خوب تقصیر من نیست که نکته قوت من کونت را می‌سوزاند. تو هم چیزی داری که من آرزویش را دارم. ولی خب گه بازی در آوردید مجبور شدم  فتیله این شهوت را پایین بکشم و خودارضائی کنم.

پ‌ن: تمام جایی که برایم مانده همین بلاگ است که به یمن ناشناس بودن هرچی دلم می‌خواهد می‌نویسم و می‌توانم کلی هم پز بدهم از خودم و موفقیتهایم و کسی هم نمی‌تواند انگ بزند چون من را نمی‌شناسد. انگشت شماری هم که می‌شناسند منتی نهاده اجازه دهند حالی ببریم.

پ‌ن‌2: یکی از بزرگترین شرکتهای دنیا بمن پیشنهاد کار داده. تا کور شود هر آنکه نتواند دید. 

نوشته شده توسط عبید در یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ |