اسیرم. اسیر زندان خودم. اسیر زندان ذهنم. چه فرقی می کند اینجا باشم یا آنجا. من که پایم را هنوز از این زندان نگذاشتم بیرون. هنوز بیرون را ندیدم حتی. تصوری هم ندارم و تازگی ها میلی هم. انفرادی. مثل اتاقم اینجا و در میان دوستان آنجا. توی مدرسه حتی بدرد دروازه بانی گل کوچک هم نمی خوردم فکر می کردم مغزم خوب کار می کند. ستوده نیا یک بار توی شطرنج قهوه ایم کرد رفت. اگر مهره شطرنج بودم حتما سرباز جلوی شاه می‌شدم یا مثلا فیل سفید آخر بازی وقتی همه مهره های حریف توی خانه سیاه است و تو از اینجا ببعد برای خودت می چرخی حس بدی نباید باشد. بقول یکی از دوستان برگردیم زمان قبل می شدیم یکی از همانهایی که آغا محمدخان تخمشان را بر باد داد این یکی ولی حس بدی‌ست فکرش هم شاشبندم می‌کنم. لابد باید خوشحال بود قدر چیزهای داشته را دانست چیزهایی که مثلا خیلی ها حسرتش را می خوردند، لابد باید به باقی نگاه کرد به معلولین یا مثلا کودکان خیابانی یا شاید هم خود را جای کرمانی گذاشت که حسرت تخمت را می‌خورد. مال خودت، همه‌اش. جایش اگر می‌شد چیزی خواست شاید ...

نوشته شده توسط عبید در یکشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۲ |