شبلی از دوستان ماست، در حقیقت الان که مشغول نوشتن هستم دوباره در مورد مفهوم دوستی تردید کردم. چرا مینویسمش؟ برای اینکه موجودی استثنائیست. نظیرش خیلی کم پیدا میشود. اصلا شبلی بود که کمک شایانی در آمدن من به فرنگ کرد و کسی بود که کلی رویش حساب کرده بودم هرچند یک چیزش نگرانم میکرد(نه آن چیزش)، شبلی دروغ گوست آنهم نه مثل و من وشما. شبلی دروغ را به قصد شاخ در آوردنتان میگوید و آنقدر بزرگ که باور نکنی چه کنی؟ شبلی دو روست بسیار بیش از هر کسی که دیده بودم یعنی در ظاهر به رفیق قسم خورده میماند اما پشت سرت طوری حرف میزند که گویی ارث پدرش را یک جا هورت کشیدی. اما خوب نکتهی قوتش دروغ گویی است. در حقیقت هنر دروغ گویی اش. این بشر که بسیاری از دوستان و آشنایانش حتی در مورد تحصیلاتش هم اشتباه میکنند بحق نایب بر حق کردان است و اعجوبهایست که شاید هر صدسال نظیرش در میان بنی آدم پیدا شود. مدتیست در صدد درک فضایل و کبائرش هستم و خیلی روی کارهایش براق شدم، دوست دارم بدانمش و بشناسمش هرچند که مور چه داند که بر خشتی خام قدم مینهد یا بر اهرام. بنی آدم، من وشما هم بی تعارف جزوش، دروغ می گوئیم و دو روئیم و غیبت میکنیم و اصطلاحا پشت سرهم صفحه میگذاریم اما مدیونی اگر خودت را با شبلی مقایسه کنی، چرا؟ چون من و شما برای منفعتی دروغ میگوئیم، شبلی محض رضای خدا.
پن: هنوز درک نکردم چرا ایشان مدتی پیش فرمودند عزم کلبه حقیر بنده را دارند من هم صبر که عاقبت کاسه اش لبریز شد، تماسی حاصل گشت فرمودند مسموم شدهاند خانه میمانند. فردا روز عکس گذاشتند فیسبوک از همان شب در سرایی با لباس های پلوخوری. ما هم ماندیم این وسط چون خری در وحل.