مدتی بود که به دنبال بهانه بودم تا اینجا را تعطیل کنم. هرچند عملا آنقدر دیر به دیر سر می زدم که انگار رفته بود توی حالت اسکرین سیور. زندگی پسا تاهل برای من داستانش فرق دارد و فکر کنم حداقل تا زمانی که روزمرگی به سراغ زندگی مشترکم بیاید غرغری برای نوشتن نباشد. امید وارم حالا حالاها این روزمرگی نصیبم نشود.

بهانه مدتی پیش دستم رسید. بلگفا برای مدتی که در مقیاس دنیای مجازی و با در نظر گرفتن استانداردهای جهانی عمر نوحی بود از دسترس خارج شد. جدای این حقیقت رفتار و گزارش های غیر حرفه ای و مایوس کننده مسئولین سایت عذر بدتر ازگناه بود. اینکه بسان بسیاری از پروژهای دولتی مدام زمان آن تعویق می افتاد و عملا رویش هیچ حسابی نمی شد کرد آن ها برای سایتی که خصوصی بود و ارتباطی هم با شبه دولتی ها نداشت ناراحت کننده بود. این که بیش از پیش بما نشان داد که مشکلات جامعه و کشور ریشه در جای دیگر دارد. تیر خلاص اما از سوی مسئولین سایت در جایی زده شد که به مشترک یادآوری می کرد که بلگفا مجانی ست و با زبان بی زبانی نصبت به شمردن دندان اسب پیش کش هشدار می داد. غافل از اینکه در دنیای اپن سورس  بسیاری از شرکت ها در صدد جذب مشترک هستند و پول نگرفتن دیگر افتخار که نه بلکه بسیار معمولی ست. تصور کنید فیس بوک تمام حساب کاربری شما را پاک کند و بعدش بگوید مجانی بوده و هروقت پول دادید غر بزنید. بلاگفای عزیز وقت ما و اعتماد ما سرمایه ما بوده و هست و شما بربادش دادید. شمایی که از قبل تبلیغات درآمد زایی داشتید و تعداد کاربران شما در تعرفه تبلیغاتی شما تاثیر داشته است. 

به پایان آمد این دفتر - حکایت همچنان باقی است.

نوشته شده توسط عبید در جمعه نوزدهم تیر ۱۳۹۴ |

بعضی ها بعد از باشگاه بدن سازی درد عضله می‌گیرند بعضی هم درد مفاصل. اما من، کهیر زدم. آن هم چه کهیری! نه از این کهیرهای موضعی. یک کهیر سرتاسری. انگار آبله مرغان بل هم بدتر. سرد و گرم شده بودم گویا، البته این را بعد از کلی سوال از گوگل فهمیدم. هنوز هم درگیرش هستم مثلا همین دیشب یکهو از خوب پریدم و بعد دیدم کف پاها و دستانم می خارد. خارش نبود اصلا، انگار یک لشگر مورچه گوشتخوار داشتند دمار از روزگارم در می‌آورند. دو قالب یخ چاره اش کردم و حسابی مثل سنگ پا موضع را مالیدم. آرام شد انگار آب توبه بریزی روی سر زندیق. این مدت بلا کم سرم نیامده و مدام دردی چیزی توی جانم افتاده، خودم را خوب می‌شناسم باز قسمتی از وجودم ناراضی‌ست. این رخوت و تنبلی این روزها که مصادف هم شده با تعطیلی های سال نو و تعطیلی های برفی از درون مرا می‌خورد و اصلا کهیری شده بر اعصاب و روانم که لامصب چهاردست هم برای خاراندنش کم است. یادش بخیر کارتون نیک و نیکو و آن ملخ با کلاه سیلندری. یحتمل کهیر برای او کمتر از من دردسر دارد. گمان نمی‌کنم این کهیر را بتوان با قالب یخ چاره کرد. آتشی شاید نیاز باشد که زبانه‌هایش از سوراخهایم بزند بیرون شاید هم یکی با چوب بیس بال بیوفتد بجانم و مثل سگ مرا بزند.

پ‌ن: لامصب سیگار را هم ترک کردم و دستم به هیچ جا بند نیست. اصلا از وقتی سیگار را ترک کردم قسمتی از خودم را هم کنار گذاشتم. 

نوشته شده توسط عبید در چهارشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۳ |

روز برای من روز کولدپلی بود. صد بار شاید هم بیشتر روی یک آهنگ قفل کرده بودم. باید بگویم حسابی لذتش را بردم. رفتم روی صندلی پشت دانشگاه نشستم و کمی به خودم فکر کردم و مثل آدمهای حسابی خودشیفته از خودم لذت بردم، از راهی که پیموده بودم از خودی که بارها ویران کرده و سپس از نو ساخته بودم. باز فکر کردم، اینبار به ارزشهایم، همان چیزهایی که عبید را این موجود کرده بود که علیرغم همه حرف و حدیث های دوستان، خودش با خودش حال می‌کرد. خیلی وقت بود نیاز به تعریف و تمجید دیگران را کور کرده بودم و رضایت مندی از خودم از درون خودم می‌آمد. صندلی سرد حسابی به کونم فشار آورده بود و دلم می‌خواست زودتر بر می‌گشتم ولی خب احساس کردم باید کمی با خودم وقت بگذرانم. می‌دانی من راه درازی آمدم و ماجراهای زیادی دیدم پدرم هم خیلی خیلی درآمده اما نتیجه‌اش برایم خیلی خوب بوده، نتیجه برایم تنها و تنها این بود که خودم را دوست می‌دارم خودم را در بطن حوادث زندگی خودم می‎‌بینم درست در مرکزش. کسی را ندارم که مشکلاتم را بیاندازم گردنش و مسئولیت احساس های بدم را از دوش خودم بردارم و باور کن این خیلی خیلی ارزشمند است. هر اتفاقی هم که برایم بیوفتد، هرکجا باشم و در هر شرایطی، باید به ارزشهای خودم وفادار باشم و نگذارم باد حوادث و حتی شهد شیرین لحظات، خودم را از خودم بگیرد. 

نوشته شده توسط عبید در چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۳ |

از وقتی یادم است لکنت زبان داشتم، خب البته همیشه به یک شدت نبوده اما خب یکجوری رفته بود توی جلدم. ادای خیلی از حروف بخصوص اگر در ترتیب خاصی باید گفته می‌شدند برایم غیر ممکن بود یادم می‌آید این مسئله برایم خیلی خیلی آزار دهنده بود و اعتماد بنفسم را خیلی می گرفت بخصوص در دوران دبستان که همیشه پای ثابت گروه سرود بودم البته به طرز عجیبی توی سرود بلبل بودم اما معرفی اولش همیشه مرا ترسانده بود. مغزم انگار داشت خودش را وفق می داد به مرور نه تنها خیلی خیلی تند صحبت می کردم تا مگر لکنت پوشانده شود بلکه حتی ادبیات خاص خودم را اختراع کردم. وارد دانشگاه که شدم باید خیلی حرف می زدیم تا دستگیرت شود لکنتی در کار است و حال تقریبا غیر ممکن است. خودم می دانمش و حسش می کنم هنوز هم در آخرین لحظات توی مغزم لغات را جابجا می کنم و به این ترتیب اثرش را محو می کنم. ادبیات خواندن خیلی برایم مفید بود بخصوص که کمک می کرد دایره لغاتم را زیاد کنم و بدین ترتیب کلمات مشکل بخصوص آنهایی که لام و دال دارند را با کلامت روان جابجا کنم. همیشه ولی نمی شد قسر در رفت و مثلا دوران دبیرستان یادم است سر کلاس زبان استاد گیر داده بود بعدش تکرار کنیم نمی دانم چطور شد روی من گیر کرد و گفت بگو و من هم انگار سوزنم گیر کرده باشد نمی توانستم بگویم بعدش که خیلی اصرار کرد و با خشم و تعجب نگاهم می کرد لغت را کاملا اشتباه می گفتم یعنی به تنها حالتی که زبان می چرخید خیلی خیلی عصابی شد شاید فکر کرد دستش می‌اندازم نفهمیدم خلاصه اما چیزی که دستگیرم شد و آویزه ی گوشم کردم آن بود که باید سکان دار زندگی خودم باشم و به ساز خودم برقصم وگر نه زبانم گیر می کند. آن شد که بمرور از یک مستمع خوب به متکلم معی الغیر تبدیل شدم و وراج دو عالم.

غرض از نوشتن این سطور این بود که بگویم رهایی و آزادیم را خیلی دوست دارم. آزادی یعنی زبانت هرگز نگیرد. 

نوشته شده توسط عبید در شنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۳ |

دستم را روی زانویم گذاشته بودم از فرط خستگی و درماندگی. هرگز آن روز یادم نمی‌رود، روزی که بعد از کلی دوندگی تازه به اول خط زندگی رسیده بودم. همین نوشته های این وبلاگ سوت کور برای خودش داستانها دارد از آن دوران. هرچه بود من نجات پیدا کرده بودم انگار طنابی را برای من ته چاه انداخته بودند. آنجا بود که به یکباره اعتماد و اعتقاد از دست رفته‌ی خودم را به قادر متعال باز یافتم و فهمیدم که زندگی برای من تازه شروع شده است. مسیر در پیش رو البته که مبهم و نامشخص است اما اعتماد به همان قادر متعال آرامم می کند.

هیچ شعری بهتر از این ابیات بیانگر آن چه بر من رفته نیست:

 کس نمیداند ز من جز اندکــی         وز هزاران جرم و بد فعلی یکی

من همـی آن دانم و ستار من         جرمهــا و زشتـی کـردار من

هر چه کردم جمله ناکرده گرفت         طاعــت نـاورده آورده گرفـت

نـام من در نـامه پاکان نوشــت         دوزخی بودم ببخشیدم بهشت

عفو کرد آن جملگی جرم و گناه         شد سفید آن نامه و روی سی

آه کردم چون رسن شد آه من         گشت آویزان رسن در چاه من

آن رسن بگرفتم و بیرون شدم         شاد و زفت و فربه و گلگون شدم

در بن چاهی همی بودم نگون         در دو عالم هم نمیگنجم کنون

آفـرینـها بر تـو بادا ای خـــدا         ناگهان کردی مرا از غم جدا

گر سر هر موی من گردد زبان         شکرهای تو نیاید در بیـــان

نوشته شده توسط عبید در دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۳ |

توی صف دستشوئی ایستاده‌ام آنهم داخل هواپیما و در مسیر مهمترین سفر زندگی‌ام. 4 سال پیش اگر از من می‌پرسیدی مهمترین سفر زندگی‌ات کجا خواهد بود می‌شنیدی: آفریقائی قطبی آمریکای جنوبی ئی و خلاصه از این جور جاها. حال اما مقصد ایران خودمان است. مثل بوم رنگ انگار هرچه دورتر پرت شوم باز هم بر می‌گردم شاید هم زمین واقعا گرد است.

صف طولانی‌ست و من از فرصت استفاده می‌کنم مرغ خیال را می‌پرانم، از این کیف کوله‌های کوه نوردی روی دوشم است و ریش بلند و شلوار جین پوش گلی به پا در ناکجا آباد قدمی می‌زنم و برای خودم کریستف کلمبی هستم از بس آنجا دنج است. لذتی می‌برم که باعث می‌شود دو سه نفر جلوتر از من بشاشند. مثانه پرهای مرغ خیال را می‌کند و من تازه ردبولم را هم نخورده‌ام.

پ‌ن: نوشته را امروز پیدا کردم و مطلب را اینجا نوشتم. اصلش را اواخر اردیبهشت نوشته بودم. 

پ‌ن 2: دست آورد سفر هم سفری بود برای باقی عمر.

نوشته شده توسط عبید در جمعه سیزدهم تیر ۱۳۹۳ |

بعضی وقتها چیزی های می بینی و می شنوی که ابدا باورت نمی شود. شکه می شوی با خودت می گویی یعنی این حرف را فلانی زد؟ بعدش شاید بشینی فکرش را تحلیل کنی که مثلا در فکرش چه می گذرد اما خب در مواردی مثل مورد من عدم زبان مشترک خودش دردساز می شود. وینست دوست چینی من که از صدقه سر سیگاری بودنم پیدایش کردم و الان توی این ذمهریر تنها رفیق ما محسوب می شود، مغز پری دارد و گاهی اوقات چیزهایی می گوید که بنی آدم را یاد کنفسیوس کبیر می اندازد. این که گفتم انتظار یک سری حرفهایش را نداشتم بیشتر ملاحضه سن و سالش و البته حرفهایی که آن اوایل بینمان رد و بدل میشد کرده بودم. خب علاقه اش و تیپش و صد البته چیزیهایی که تعریف می کرد منجر به قضاوت عجولانه ئی شد که ثمرش شد شکه شدن خودم. وقتی داشتم مشکلم را برایش تعریف می کردم بلکه سبک شوم چنان در و گهری نثاری کردم که هموا سرد نبود جامه دریده بودم. خلاصه آنکه این ویسنت که البته اسم اصلیش خیلی خیلی مشکل است و اهل مغولستان چین است و در حقیقت ماندارین زبان دومش است  در حقش باید گفت:

مغزیست در هر استخوان مردیست در هر پیرهن

هدف آن بود که بگویم قضاوت و شناخت آدمی به این راحتی ها میسر نیست و هر آدم زوایایی دارد بل از خودش هم مخفی و بهتر است بجای پیش بینی و حدس گمان و این و آن این حقیقت را بپذیرم که همه ما مردم کم و بیش ضعف ها و نقائص و بل حتی صفات نکوهیده ئی داریم و گویی با سرشت ما عجین شده اند. شاید پذیرش این نکته بیشتر کمکم کند که بعد از این بجای شکه شدن و جا خوردن خیلی حرفه ای با قضیه برخورد کنم.

پ‌ن: یعنی ترکوند منو این پسر. از فرداش جور دیگه ئی بهش نگاه می کردم. 

نوشته شده توسط عبید در سه شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۳ |

حضرت سعدی خیلی برایم دوست داشتنی‌ست، کلامش در و گهر است و جهان بینی‌اش مثلا زدنی و نوشته‌هایش حاصل پستو نشینی و خرقه پوشی و رقص سماع و این داستان ها نیست بل محصول سی سال سفر است به هر کجا که می‌شد رفت. با این حال معصوم نبوده و البته ادعایی هم نداشته. بسیاری از جملاتش برای من تناقضاتی پدید آورد، نمونه هایی که در زندگی خود جواب نمی‌داد و برایم گنگ باقی ماند. یکی از آن کلامات گهر بارش این بود:

چو می‌بینی که نابینا و چاه است-اگر خاموش بنشینی گناه است

خب البته تمثیلی آورده و با توجه به متن نظرش واقعا کمک به نابیناها نبوده و معنایش کمک به همه نیازمندان بوده به گمانم. اما من در زندگی بارها شرایطی را تجربه کردم که کمک کردنم به آدمها شرایط را پیچیده تر کرده و البته حتی بدهکارم هم کرد. گاهی اوقات خودم هر ترجیح می‌دادم تنها وقتی از کسی کمکی یا مشورتی خواستم کنارم باشد و ابدا خوش آمدگوی کمک و لطف خودخواسته کسی نبودم. بعضا هم به دلیل درک متفاوت خودم یا باقی اصولا چیزی که عایدم نشد هیچ، چیزهایی را هم از دست دادم. از آن بدتر دانستم که اوقات بسیاری ست که مشاورات و نظرات و کمک های ما جنبه انسان دوستی ندارد و خویشتن خویش می دانیم که خشمی در دل نهفته داریم و هدفمان گاهی حتی تکل از پشت است روی پای دوستمان. این صفات هم غریبه نیستند برای بنی آدم و استثناء هم ندارد. می‌شود تا زمانی که حسابمان با خودمان تسویه نشده فعلا بی خیال  نابینا و چاه شویم و برای خودمان زندگی کنیم و دیده فرو بریم به گریبان خویش و هر زمان دستی بسویمان دراز شد به گرمی بفشاریم و الا تا مدتی لااقل چشمهایمان را ببندیم بروی زندگی دوستانمان و به خرد و دانش و تجربه‌شان احترام گذاشته حق انتخاب و حتی اشتباه کردن را برایشان قائل باشیم.

 پ‌ن: باور کن مصائب دوستان برایم دردآور است شاید فکر کنی به تخمم هم نیست اما...

نوشته شده توسط عبید در دوشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۲ |

حالم خوب نیست. خیلی هم ساده. دلیلی هم ندارد البته من ندارم که بیان کنم. به عقلم نمی‌رسد. روزهایی می‌شود که به اینجا می‌رسم، به یاد مرگ. رک بگویم یاد مرگ همیشه باعث شده دنیا را بهتر ببینم و البته رشد کنم. وقتی روزهای متوالی به مرگ فکر می‌کنم معمولا تصمیمات درستی می‌گیرم. مرگ استاد است چیزهایی خوبی یاد آدمیزاد داده و می‌دهد، مهمش آنکه هیچ چیز ابدی نیست و دل اندر جهان آفرین بند و بس.در کنارش هم برای من تریاکی بوده هر از گاهی. بخصوص در روزهای تاریکم یاد مرگ آرامشی عجیب به من می‌‌داد و کمک می‌کرد به روی مشکلات هرچقدر در ظاهر عظیمم بخندم، به مرور اندیشه به مرگ برایم موهبتی شد که هر از چندگاهی به زور هم که شده مدتی وقتم را صرفش می‌کردم و رک بگویم احساس سبکی می‌کردم تا چندی پیش. مرگ را دوست نداشتم و ندارم اما همیشه احساس می‌کردم بد زندگی نکردم و راضی هستم و اگر بمیرم راحت خواهم مرد. اما این روزها احساس می‌کنم مرگ نگرانم می‌کند، انگار دوست ندارم ابدا بمیرم انگار نگرانم، نگران. انگار که مرگم دیگر مرگم نیست. یکجوری هم بی قرار شدم درست مانند زمانی که برای مسافرتی آماده می‌شوی و دلشوره داری مبادا چیزی را جا بگذاری. مدام وسایلت را چک می‌کنی مبادا چیزی را جا گذاشته باشی، تجربه به من می‌گوید که در این موارد حتما چیزی را جا می‌گذاری. کمی که راه افتادی می‌فهمی، زمانی که صرف نمی‌کند برگردی و برش داری. خلاصه آنکه بگویم یاد مرگ گوهریست برای بنی آدم، برای من هم اینبار هم چراغ راه شد و فهمیدم چیزهایی در زندگی‌ام کم کم سرکله‌شان پیدا می‌شود که از دست دادنشان برایم سخت است و آزارم خواهد داد و این خودش شاید بارقه‌ای از امید باشد. زمانی دوست داشتم که پیر و فرتوت نشوم و خیلی زود ریق رحمت را سرکشم اما حالا نمی‌دانم. اینبار حتی مرگ دیگری هم نگرانم می‌کند گویی ترس از مرگ برایم دوبرابر شده و باید بار این ترس دوبل را بدوش کشم.

اویس قرنی جایی فرمود:

مرگ زیر بالین دار چون بخسبی، پیش چشم دار چون برخیزی و در خردی گناه منگر.

پ‌ن: یاد مرگ یکجوری با یاد خدا برایم گره خورده و حال که یاد دو مرگ  بر دلم افتاده امید است خدا را بیش از پیش یاد کنم. 

نوشته شده توسط عبید در یکشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۲ |

رک وراست برم سر اصل مطلب. اسکی نقش بزرگی در شخصیتی که الان دارم – چه خوب چه بد- دارد. این ورزش واقعا مرا تغییر داد. الگوی جدیدی در زندگی من ایجاد کرد. این که چطور پایم به اسکی که زمانی نشان مرفهان بی درد برایم بود باز شد در ادامه می آید.

روزی روزگاری در پنج سال پیش که زندگی من از مرحله‌ای گذشته بود که بعدها مبدا تاریخم قرار گرفت، (روی داد ها را به قبل و بعد از آن تقسیم کرده و می‌کنم) پشت میزم نشسته بودم، از دید رئیس روی کد مشکل دار کار می کردم و از دید خودم اصطلاحا ک.س موش چال می کردم. همکار و دوست عزیزم یاشار توی اتاق از مزایای اسکی حرف می‌زد، از اینکه چقدر مهیج است خلاصه بساط پرزنت پهن شد من هم لختی مقاومت نمودم مواضعم هم روی گرانی لوازم و سرمایی بودنم و خطرناک بودن این رشته بود آن روز ها توی فکرم بود فوتسالی به بدن بزنم و راستش اسکی آخرین چیزی بود که به فکرم می‌رسید حتی از تماشای مسابقات اسکی هم سرما می خوردم. قرار شد یکبار برای تستش بیایم و از لوازم کرایه ای استفاده کنم که اگر خوشم نیامد کونم نسوزد. خلاصه بگویم با شلوار لی و لباس های معمولی رفتیم اسکی. عصر که بر می گشتیم یخ کرده بودم بدنم کوفته بود آنقدر زمین خورده بودم که نگو مربی اسکی هم که پیرمرد سرد و گرم چشیده‌ای بود به دوست ما گفته بود که شاگرد به این خنگی ندیده بودم. خنگ نبودم. ترسو و محافظه کار بارآمده بودم. از آن جنس آدمهایی که بطرز حال بهم زنی مراعات ملت را می کنند یکجوری کارمند مآب. از طرفی حق هم داشتم آنقدر آن روزهایم پر از اضطراب بود که خودم تمایلی به افزایش هیجان و استرس نداشتم. یک گوشه گرم و نرم و سیگاری و یک لیوان چایی تمام چیزی بود که از دنیا می‌خواستم.

خلاصه پرروئی باعث شد باز هم بروم. لوازم دست چندمی خریدم و دیگر برنامه ما تا 4 سال در زمستان شد اسکی. تمام آخر هفته ها در ابتدا و بعدش شد تعطیلات و دست آخر کار به وسط هفته کشید که از خلوت بودن پیست لذت ببریم.بکبار هم لحظه سال تحویل پیست بودم و یکی از بهترین سالهایی بود که نو شد. برای خودم 3 ست متفاوت خریدم هرکدام مناسب یک نوع اسکی و حرفه‌ای شدم بیا و ببین. وقتی بالاترین نقطه پیست می ایستی واقعا حس خوبی است. حس خوبیست سفیدی برف را به تماشا نشستن، حس خوبی ست سرعت و خطر را لمس کردن، زمین خوردن، بارها و بارها و باز برخواستن. آنقدر زمین می خوری و بلا سرت می آید که با پوست و گوشت و استخوانت لمس می کنی که باید برخواست و ادامه داد.

پ‌ن: چیزی را که در مورد آمریکا آمدنم دوست نداشتم و ندارم این فاصله ای است که میان من و اسکی انداخته است. 

نوشته شده توسط عبید در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ |
 
مطالب قدیمی‌تر