روز برای من روز کولدپلی بود. صد بار شاید هم بیشتر روی یک آهنگ قفل کرده بودم. باید بگویم حسابی لذتش را بردم. رفتم روی صندلی پشت دانشگاه نشستم و کمی به خودم فکر کردم و مثل آدمهای حسابی خودشیفته از خودم لذت بردم، از راهی که پیموده بودم از خودی که بارها ویران کرده و سپس از نو ساخته بودم. باز فکر کردم، اینبار به ارزشهایم، همان چیزهایی که عبید را این موجود کرده بود که علیرغم همه حرف و حدیث های دوستان، خودش با خودش حال می‌کرد. خیلی وقت بود نیاز به تعریف و تمجید دیگران را کور کرده بودم و رضایت مندی از خودم از درون خودم می‌آمد. صندلی سرد حسابی به کونم فشار آورده بود و دلم می‌خواست زودتر بر می‌گشتم ولی خب احساس کردم باید کمی با خودم وقت بگذرانم. می‌دانی من راه درازی آمدم و ماجراهای زیادی دیدم پدرم هم خیلی خیلی درآمده اما نتیجه‌اش برایم خیلی خوب بوده، نتیجه برایم تنها و تنها این بود که خودم را دوست می‌دارم خودم را در بطن حوادث زندگی خودم می‎‌بینم درست در مرکزش. کسی را ندارم که مشکلاتم را بیاندازم گردنش و مسئولیت احساس های بدم را از دوش خودم بردارم و باور کن این خیلی خیلی ارزشمند است. هر اتفاقی هم که برایم بیوفتد، هرکجا باشم و در هر شرایطی، باید به ارزشهای خودم وفادار باشم و نگذارم باد حوادث و حتی شهد شیرین لحظات، خودم را از خودم بگیرد. 

نوشته شده توسط عبید در چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۳ |