حضرت سعدی خیلی برایم دوست داشتنیست، کلامش در و گهر است و جهان بینیاش مثلا زدنی و نوشتههایش حاصل پستو نشینی و خرقه پوشی و رقص سماع و این داستان ها نیست بل محصول سی سال سفر است به هر کجا که میشد رفت. با این حال معصوم نبوده و البته ادعایی هم نداشته. بسیاری از جملاتش برای من تناقضاتی پدید آورد، نمونه هایی که در زندگی خود جواب نمیداد و برایم گنگ باقی ماند. یکی از آن کلامات گهر بارش این بود:
چو میبینی که نابینا و چاه است-اگر خاموش بنشینی گناه است
خب البته تمثیلی آورده و با توجه به متن نظرش واقعا کمک به نابیناها نبوده و معنایش کمک به همه نیازمندان بوده به گمانم. اما من در زندگی بارها شرایطی را تجربه کردم که کمک کردنم به آدمها شرایط را پیچیده تر کرده و البته حتی بدهکارم هم کرد. گاهی اوقات خودم هر ترجیح میدادم تنها وقتی از کسی کمکی یا مشورتی خواستم کنارم باشد و ابدا خوش آمدگوی کمک و لطف خودخواسته کسی نبودم. بعضا هم به دلیل درک متفاوت خودم یا باقی اصولا چیزی که عایدم نشد هیچ، چیزهایی را هم از دست دادم. از آن بدتر دانستم که اوقات بسیاری ست که مشاورات و نظرات و کمک های ما جنبه انسان دوستی ندارد و خویشتن خویش می دانیم که خشمی در دل نهفته داریم و هدفمان گاهی حتی تکل از پشت است روی پای دوستمان. این صفات هم غریبه نیستند برای بنی آدم و استثناء هم ندارد. میشود تا زمانی که حسابمان با خودمان تسویه نشده فعلا بی خیال نابینا و چاه شویم و برای خودمان زندگی کنیم و دیده فرو بریم به گریبان خویش و هر زمان دستی بسویمان دراز شد به گرمی بفشاریم و الا تا مدتی لااقل چشمهایمان را ببندیم بروی زندگی دوستانمان و به خرد و دانش و تجربهشان احترام گذاشته حق انتخاب و حتی اشتباه کردن را برایشان قائل باشیم.
پن: باور کن مصائب دوستان برایم دردآور است شاید فکر کنی به تخمم هم نیست اما...