بعضی وقتها چیزی های می بینی و می شنوی که ابدا باورت نمی شود. شکه می شوی با خودت می گویی یعنی این حرف را فلانی زد؟ بعدش شاید بشینی فکرش را تحلیل کنی که مثلا در فکرش چه می گذرد اما خب در مواردی مثل مورد من عدم زبان مشترک خودش دردساز می شود. وینست دوست چینی من که از صدقه سر سیگاری بودنم پیدایش کردم و الان توی این ذمهریر تنها رفیق ما محسوب می شود، مغز پری دارد و گاهی اوقات چیزهایی می گوید که بنی آدم را یاد کنفسیوس کبیر می اندازد. این که گفتم انتظار یک سری حرفهایش را نداشتم بیشتر ملاحضه سن و سالش و البته حرفهایی که آن اوایل بینمان رد و بدل میشد کرده بودم. خب علاقه اش و تیپش و صد البته چیزیهایی که تعریف می کرد منجر به قضاوت عجولانه ئی شد که ثمرش شد شکه شدن خودم. وقتی داشتم مشکلم را برایش تعریف می کردم بلکه سبک شوم چنان در و گهری نثاری کردم که هموا سرد نبود جامه دریده بودم. خلاصه آنکه این ویسنت که البته اسم اصلیش خیلی خیلی مشکل است و اهل مغولستان چین است و در حقیقت ماندارین زبان دومش است در حقش باید گفت:
مغزیست در هر استخوان مردیست در هر پیرهن
هدف آن بود که بگویم قضاوت و شناخت آدمی به این راحتی ها میسر نیست و هر آدم زوایایی دارد بل از خودش هم مخفی و بهتر است بجای پیش بینی و حدس گمان و این و آن این حقیقت را بپذیرم که همه ما مردم کم و بیش ضعف ها و نقائص و بل حتی صفات نکوهیده ئی داریم و گویی با سرشت ما عجین شده اند. شاید پذیرش این نکته بیشتر کمکم کند که بعد از این بجای شکه شدن و جا خوردن خیلی حرفه ای با قضیه برخورد کنم.
پن: یعنی ترکوند منو این پسر. از فرداش جور دیگه ئی بهش نگاه می کردم.