و من چقدر حالم خوب است، با یک دست لیوانی و سیگاری و در دست دیگر لپتاپی. نشسته در کنار ساحل آرامش و در تماشای غروبی، و من چقدر حالم خوب است. امواج دریا خیسم می‌کنند و لپتاپم را هم، فروشنده مادرجنده چقدر خودش را جر داد تا باور کنم این لپتاپ حقیقتا ضدآب است و من باور نمی‌کردم و حال باورم می‌شود و من چقدر حالم خوب است. خاطرات گذشته مرور می‌شوند پشت سرهم مثل اسکرین سیور ویندوز، کسی باید موسم را تکان دهد تا بروند و البته من چقدر حالم خوب است. دوستی زیر دستم می‌زند تا شوخی کرده باشد خاطرات می‌روند خورشید درحال غرق است کسی باید نجاتش دهد کسی درون آب می‌پرد و من چقدر حالم خوب است. دوستی دیگر صدایمان می‌زند دوست اول دست روی شانه‌ام می‌گذارد سعی می‌کند ژست کسی را بگیرد که دوستش را درک می‌کند می‌گوید فکرش را نکن و من چقدر حالم خوب است، خورشید غرق شد لپتاپ آلارم باتری می‌دهد شاید دفعه بعد لپتاپی با باتری با دوام تر بخرم، سیگار به ته رسید لیوان خالی است و من همچنان حالم خوب است.

نوشته شده توسط عبید در جمعه بیست و ششم شهریور ۱۳۸۹ |

دعا ها دو دسته‌اند دسته اول دعاهای تخمی و رفع تکلیف. مثلا اینکه بگویی خدایا همه‌ی مریض ها را شفا بده یا خدایا همه ‌جوانان را خوشبخت کن یا همه را به خواسته‌های دلشان برسان، این دعاها هرگز مستجاب نمی‌شود دلیلش هم مشخص است فلسفه‌ی آفرینش به چخ می‌رود خود خدا هم اشاره کرده این دعاها را عمرن مستجاب کند در قرآن هم اشاره کرده از من نخواهید شما را آزمایش نکنم و از آنجا که بنظر بسیاری از علمای اسلام امراض و مصیبت و حتی نعمات اسباب آزمایش خداوند هستند یعنی همین آش است و همین کاسه. دسته‌ی دوم دعاهای ریز و مشخص است برای مثال خدایا پولی نصیبم کن یا خدایا دردم را ساکت کن یا خدایا فلانی را فلان و... این دعاها هم اگر مستجاب شود نتیجه‌اش اصلا مشخص نیست چه بسا خواستی خداوند گره از کارت بگشاید گرهی دیگر فزون کرد یا چشمی برای اصلاحی ابرویی کور شد بقول شاعر:

ابلهی کردم که گفتم، ای خدای - گر توانی این گره را برگشای

آن گره را چون نیارستی گشود - این گره بگشودنت، دیگر چه بود

من خداوندی ندیدم زین نمط  - یک گره بگشودی و آنهم غلط

یک چیزی می‌خواهی از خدا، اوضاع زندگیت بدتر از بد می‌شود. نمونه‌اش حضرت خودم که صادقانه و خاشعانه روی بدرگاهش مالیدیم و از عمق جان خواسته خود را مطرح ساختیم و حتی پابوس آقا تا سناباد هم رفتیم دعایمان مطابق میل مستجاب شد و نتیجه‌اش مصیبتی شد که سالهاست گریبان گیرمان شده و الحق که راست گفته‌اند "این مصیبت را بدعا خواسته بود".

پ‌ن: نتیجه اخلاقی اینکه دعا نکنید و سرتان بکار خودتان باشد مگر یک دعا "خدایا لااقل تاب و توان تحمل بدبختی را به ما بده تا حتی المقدور مزاحم دستگاه عبودیتت نشویم"

نوشته شده توسط عبید در یکشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۹ |

بچه که بودم بستنیم را تندی می‌خوردم، شاید تندی واژه مناسبی نباشد، می‌بلعیدم. مادرم می‌گفت پسر جان مگر هولی؟ سردرد می‌گیری اما من گوشم بدهکار این حرفها نبود، هیچ وقت نبوده، می‌ترسیدم بستنی‌ام دیرتر از باقی تمام شود و مجبور شوم یک گاز به خواهر کوچکتر خود بدهم دوست داشتم همه‌اش مال خودم باشد و کسی جز من نصیبی نبرد. تنها که می‌شدم با خیال راحت دلی از عزا در می‌آوردم همیشه فواصل گازهایم مشخص بود و می‌دانستم بستنی‌ام کی تمام می‌شود، عقربه بزرگ که یک دانه حرکت کند از این دانه درشت ها. تابستانی بود شاید، آفتاب عالم تاب دمار از روزگار خلق الله در می‌آورد شهوت یک بستنی در وجودم زبانه می‌کشید، خریدم و با ولع خوردم عقربه هنوز به نیمه راهش نرسیده بود بستنی قافیه‌اش را باخت و روی دستم ولو شد دستم نوچ شد، جا خوردم اوضاع مطابق میل شریفم پیش نرفت مغرورتر از آن بودم که زاری کنم تودار بودم و گریه را دون می‌پنداشتم چاره‌ای نبود باید سرنوشت را می‌پذیرفتم. این شاید نخستین بار بود که زندگی دندان نیشش را نشانم داد. بخانه رفتم چوب بستنی در دست، بغضی در گلو و داغی بر دل. کینه‌ی آفتاب را بر دل گرفتم و هر روز با طلوعش غصه خوردم و هر غروب با فروغش امیدوار.

سالها می‌گذرد و من هنوز کینه‌ی آفتاب را در جان دارم و او هر صبح فارغ از همه جا و همه کس، هر اتفاقی هم که بیافتد، سر موعد سر جای همیشگی‌اش حاضر است و به من می‌خندد.

نوشته شده توسط عبید در چهارشنبه هفدهم شهریور ۱۳۸۹ |

هیچ وقت دعا نکردم، البته نه خب دعا که چرا مثلا دل دردی داشتم که واقعا عذابم می‌داد یا یه مشکل حسی و عاطفی که بدتر از اون دل درده لعنتی بود خب مثل اینکه دعا کردم  شاید بهتر بود می‌گفتم آرزویی نکردم فکر کنم بهتر باشه البته اگه آرزوت کم شدن دردهات نباشه، آرزوی خواستن چیزی اضافه باشه یه چیزی که حس کنی نداری و اگه داشته باشی چی میشه. اینطوری میشد که بعضی اوقات مثلا شب قدر که آدم طبیعتا باید بشینه خواسته هاشو با خداش مرور کنه و التماسی کنه میشستم فیلم می‌دیدم حال می‌داد یه جور رسم شده بود برام هفت و هشت شایدم ده سالی هست که این کارو می کنم ولی خب امثال اولین بار بود که تصمیم گرفتم روی این قضیه فکر کنم که چرا اصولا من هیچ ایده‌ای از آینده ندارم و کارهایی که می‌خوام بکنم؟ چرا نمی‌دونم چی برام خوبه یا من برای چی خوبم؟ سردگمی دیگه برام عادت شده در نهایت دنباله رو شدم هرچند در همه عمرم از جو گیرها و دنباله رو هم بدم می‌آمد، حالا که فکر می‌کنم همین تنفر هم نوعی ژست بود ژستی که آدمهایی که توهم خفن بودن دارن بهشون دست می‌ده، حتی ممکنه همین نوشته هم یه ژست جدید باشه ژست آدمهایی که انقدر خفنن که می‌فهمن خفن نیستن. مدتیه که رفتن خارجه افتاده تو کلم خب براش هم دلایلی دارم مثل همه، هرکی بپرسه بدون فکر درجا می‌گم: خب اینجا تخمیه، اینجا هرز می‌رم، اینجا قفسه، اونجا خوبه، سکصیه، موفقیت اونجاست و... اما اگه بخوام فکر کنم می‌گم نمی‌دونم، فقط می‌خوام برم فقط می‌خوام کاری کرده باشم یه حرکتی زده باشم برم یه جای دیگه شاید جواب سوالامو اونجا جستم، البته من حتی خوده سوالامم پیدا نکردم، شاید خوده سوالاروهم همون جا جستم. شاید رفتم سوالارو اونجا جستم جوابارو اینجا، شایدم... بهر حال 4 حالت بیشتر نیست.

پ‌ن: شطرنج رو خیلی دوست دارم شاید به این دلیل که بلاخره مجبوری یه حرکتی بکنی.

نوشته شده توسط عبید در دوشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۸۹ |

دوران دانشجویی برای من یکی همه‌اش اتفاقات ناگوار و تجربیات نویی بود که خدا نصیب گرگ بیابان نکند، در این میان اتفاقاتی هم بود که مایه‌ی تعجب من و باقی دوستان می‌شد و البته درسهای گهر باری که فقط از دانشگاه می‌شد گرفت. حسابش را بکن از دبیرستان آمدی بیرون و حالا در محیطی هستی حداقل با نیمی جنس مخالف که تو هیچ ایده‌ای از آنها نداری. وقتی به یکیشان می‌رسی دلت غنج می‌رود یا خودت را بدر و دیوار می‌زنی که توجه بخری یا خودت را بی تفاوت نشان می‌دهی و بصورت پسیو خود نمایی می‌کنی. طبیعتا عده‌ای حس کلاس ندارند غیبت می‌کنند و کلی مطالب علمی و نکته‌ی ناب محمدی را از دست می‌دهند و هرآن ممکن است در جاهلیت بمیرند و از آنجا که سخنان گهربار استاد کبیر در هیچ دکانی یافت نمی‌شود چاره‌ای جز یافتن نهج البلاغه‌ی استاد نیست و بدین ترتیب برخورد از نوع اول شکل می‌گیرد. جزوه که ردوبدل می‌شود یکی یا هر دو طرف سرخ و سفید می‌شوند تعارفات کاملا معمولی نثار می‌گردد و تو لابد فکر می‌کنی چه غزل ها که آن میان مستتر نیست و چه کنایه و تلمیح و مجازی غیر مکشوف نمانده. همیشه هم عده‌ای تماشاچی هستند که واقعه را مشاهده و تحلیل می‌کنند. عملیات که تمام شد دوره‌ات می‌کنند و تبریک و تحسین و... در خیالت با معشوق خیالی چه عشق بازی که نمی کنی و راستی راستی خودت هم باورت می‌شود که فلانی ناموس توست فردا روزی می‌بینی دیگر سورس جزوه نیستی و می‌روی با آن بیچاره‌ی از دنیا بی خبر سرشاخ می‌شوی که لابد دزد ناموس است. آری پس از ماهی و یا شاید سالی نهال عشقی که در خاک توهم کاشتی درختی می‌شود قطور. بسراغ معشوق می‌روی و مراد دلت را می‌گویی و عشقت را نثارش می‌کنی و از سالهای جان سوختگی می‌گویی و از داغ هجران و از بی وفاییش، آنطرف قیافه‌ای مبهوت و هاج و واج در مقابلت قرار گرفته که نمی‌داند باید چه کند. بتو توضیح می‌دهد که ای بابا من بیخبر بودم و منو تو ره بجایی نخواهیم برد و دلم در جای دیگر گرم است و که و چه و تو انگار نمی‌شنوی و انگار درخت عشقت کلفت ترین در گونه‌ی خودش است عاشق ندیده‌ی آنطرف و عشقش را بسخره می‌گیری و بطرف می‌گویی بازهم برو فکرت را بکن و هی فشار می‌آوری و هی محبت نثار می‌کنی تا رقیب ندیده را از میدان بدر کنی و یحتمل هم می‌توانی، معشوق را بدست آورده و رقیبان را به خاک مذلت می‌کشی کیست که یارای مقاومت در برابر سیل خروشان دوست داشتن را داشته باشد. اما بعد میان معشوق خیالی‌ات و معشوقی که حال در کنارت نشسته اقیانوسی فاصله می‌بینی سرخ می‌شوی و دودستی بر سرت می‌کوبی و دیگر خبری از آن عشق و محبتت نخواهد بود بعدها هم می‌نشینی و در مذمت جنس مخالف سخن ها می‌سرایی.

آری اینچنین است برادر، رویاهای دختری را و پسری را و خودت را برباد می‌دهی تنها برای توهمی. و آنچه می‌ماند تنها نفرت است.

پ‌ن: لطفا قبل از عاشق شدن خودتان را یکبار در آیینه ببینید.

پ‌ن2: لطفا قبل از ابراز علاقه یکبار و تنها یکبار به شخصی که در مقابلتان ایستاده فکر کنید.

پ‌ن3: آدم هر گل زیبایی که نظرش را جلب کرد نمی‌چیند.

پ‌ن4: هرکسی که خوبی را می‌بیند می گوید دوستت دارم، هرکسی.

نوشته شده توسط عبید در پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۹ |