هیچ وقت دعا نکردم، البته نه خب دعا که چرا مثلا دل دردی داشتم که واقعا عذابم می‌داد یا یه مشکل حسی و عاطفی که بدتر از اون دل درده لعنتی بود خب مثل اینکه دعا کردم  شاید بهتر بود می‌گفتم آرزویی نکردم فکر کنم بهتر باشه البته اگه آرزوت کم شدن دردهات نباشه، آرزوی خواستن چیزی اضافه باشه یه چیزی که حس کنی نداری و اگه داشته باشی چی میشه. اینطوری میشد که بعضی اوقات مثلا شب قدر که آدم طبیعتا باید بشینه خواسته هاشو با خداش مرور کنه و التماسی کنه میشستم فیلم می‌دیدم حال می‌داد یه جور رسم شده بود برام هفت و هشت شایدم ده سالی هست که این کارو می کنم ولی خب امثال اولین بار بود که تصمیم گرفتم روی این قضیه فکر کنم که چرا اصولا من هیچ ایده‌ای از آینده ندارم و کارهایی که می‌خوام بکنم؟ چرا نمی‌دونم چی برام خوبه یا من برای چی خوبم؟ سردگمی دیگه برام عادت شده در نهایت دنباله رو شدم هرچند در همه عمرم از جو گیرها و دنباله رو هم بدم می‌آمد، حالا که فکر می‌کنم همین تنفر هم نوعی ژست بود ژستی که آدمهایی که توهم خفن بودن دارن بهشون دست می‌ده، حتی ممکنه همین نوشته هم یه ژست جدید باشه ژست آدمهایی که انقدر خفنن که می‌فهمن خفن نیستن. مدتیه که رفتن خارجه افتاده تو کلم خب براش هم دلایلی دارم مثل همه، هرکی بپرسه بدون فکر درجا می‌گم: خب اینجا تخمیه، اینجا هرز می‌رم، اینجا قفسه، اونجا خوبه، سکصیه، موفقیت اونجاست و... اما اگه بخوام فکر کنم می‌گم نمی‌دونم، فقط می‌خوام برم فقط می‌خوام کاری کرده باشم یه حرکتی زده باشم برم یه جای دیگه شاید جواب سوالامو اونجا جستم، البته من حتی خوده سوالامم پیدا نکردم، شاید خوده سوالاروهم همون جا جستم. شاید رفتم سوالارو اونجا جستم جوابارو اینجا، شایدم... بهر حال 4 حالت بیشتر نیست.

پ‌ن: شطرنج رو خیلی دوست دارم شاید به این دلیل که بلاخره مجبوری یه حرکتی بکنی.

نوشته شده توسط عبید در دوشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۸۹ |