ما ملتي هستم با فرهنگي 2500 ساله هميشه هم 2500 ساله باقي مي‌مانيم هرچقدر هم زمان بگذرد باز همان 2500 سال فرهنگ غني ايراني را داريم 500 سال بعد هم ملي 2500 ساله خواهيم بود 1100 سالش فرهنگ ناب ايرانيست پر از پادشاهان قدرقدرت پر از جنگ و نبرد با يونان و روم سر چند متر جاي بيشتر. انوشيروان عادل داريم كه اصلا قبل از حضرت علي عادل بوده و خيلي هم در عدل خفن بوده شيريني عدلش را هم كه ملت چشيدند كه يكبار يك كفاشي كلي لابه كرد كه پسرم درس بخواند آقا نگذاشت يكبار هم در يك روز 12 هزار مزدكي را قتل عام كرد، ناقابل. كلي هم قصر و كتيبه مانده برايمان كه رويشان توهمات و اعوجاج مغز حضرات هك شده يكيشان هم به تفصيل شرح قتل عامي نوشته شده فكر كنم بايد در كرمانشاه باشد. بعدش هم 1400 سال فرهنگ ناب اسلامي آمد و با فرهنگ ناب ايراني مخلوط شد يك چيزي شد مثل همين شاهكاري كه امروز مي‌بينيم. توي 1400 سال فرهنگ ناب ايراني-اسلامي دو قرن اولش كلا خفه بوديم بعدش هم يواش يواش سر كله همان پادشاهان قدرقدرت پيدا شد و باز هم جنگ كه البته اسمش شد جهاد. سلطان محمود كه آمارش كاملا گهي است اين ولدالزنا آنقدر آدم در نبرد سومنات كشت كه خسته شد كلي هم طلا به جيب زد هروقت هم كه راست مي‌كرد دوباره به همان جا حمله مي‌كرد و هيچوقت هم آنجا را ضميمه‌ي سرزمينش نمي‌كرد مبادا از بيكاري دق كند. نادر شاه هم فقط در يك فقره جنگ 20000 هندو را كشت فقط به بهانه‌ي دستگيري 800 افغان. پسرش را هم كور كرد مبادا برعليه اش توطئه كند بعدش هم كريمخان آمد با آن شعارهاي پوپوليستي كه شاه نيستم و چاكر ملتم و اين وسط هم زد چندتا پسر بچه را خواجه كرد كه كسي به نواميسش چپ نگاه نكد يكيشان كينه‌اش را دلش نگه داشت بزرگ كه شد دودمانش را برباد داد قبرش را هم شكافت جسدش را برد گذاشت زير محل عبور روزانه اش كلي هم آدم را در كرمان كور و عقيم كرد بعدش هم قجري شد و رفت آمدي تا به ولايت‌فقيه رسيد. اين وسط فرهنگي 2500 ساله برايمان مانده، برايند همه اين كثافت كاري ها. دلمان هم خوش است كه در فلان سال پادشاه حرام زاده كلي خاك را ضميمه كرده و چقدر خفن بوديم. يك نمونه از اين فرهنگ را كه چند روز پيش با دوگوش خود شنيدم بگويم و روده درازي را تمام كنم. كلي بحث سياسي و دليل مدرك كه اينها جنايت مي كنند، آخرش هم طرف توي چشت زل مي زند كه همه اينها را مي‌داند بعد تو مي‌ماني كه ديگر دردش چيست و چرا از اينها حمايت مي‌كند و طرف هم با افتخار مي‌گويد از زجر كشيدن تهرووني ها لذت مي‌برد و اينها انقدر خوشي زده زير دلشان كه شورش كردند. حاضر است خودش موتور سيكلت ياماها دوزمانه سوار شود اما تو پژو نداشته باشي.

پ‌ن: سرم داغ شد.

نوشته شده توسط عبید در دوشنبه سی ام فروردین ۱۳۸۹ |

... و البته بعد از زیبایی، بی هیچ تردیدی، زشتی را باید انتخاب کرد. اگر زشتی بلافاصله باعث فریبمان نشود، خودش را نشان می‌دهد. نقد خود را برمی‌انگیزد. سیاهی تمام می‌شود. بی نام و نشانی دیگر ناپدید می‌شود و راه گشوده می‌شود. چه می‌گویم؟ راه؟ نه، بزرگراه. زشتی کاری جز پیشرفت نمی‌تواند بکند. همیشه غافلگیر می‌کند. همان اندازه که فریبنده نمی‌نماید، اغواگر است. به همان اندازه که وقت خاموشی‌اش می‌بازد، وقت خوش مشربی‌اش خوب عمل می‌کند: جسورانه‌تر، چابک‌تر، عاشق‌تر، متملقانه‌تر، مست‌تر و در یک کلمه موثرتر عمل می‌کند. زشتی‌ها، معشوق‌های دلپذیری هستند. همیشه در عشق پیروزند. زیبایی لعنتی‌ست که جز کاهلی و رخوت به‌بار نمی‌آورد. و زشتی، برکتی که باعث استثنائات می‌شود و می‌تواند سرنوشت یک زندگی را شکوهمندانه رقم بزند.

زمانی که یک اثر هنری بودم

اریک امانوئل اشمیت

نوشته شده توسط عبید در چهارشنبه هجدهم فروردین ۱۳۸۹ |

بدون تعارف باید خدمتتان عرض کنم عید امسال بی رمق ترین عید تمام زندگی‌ام بود. خیلی فرقی نداشت با تعطیلات الکی دولتی مثل تعطیلات خرداد. کارم شده بود خواب تا 11 صبح. ناهار و دوباره خواب. عصری هم یک فیلمی چیزی می‌زدم تو رگ بعدش هم یک کتاب می‌گرفتم دستم باهاش بازی بازی می‌کردم، به صفحات مانده‌اش که نگاه می‌کردم غصه‌ام می‌گرفت فقط می‌خواستم تمام شود انگار برای رفع تکلیف می‌خواندمش. یکبار فقط بعد از سالها رفتیم استادیوم بازی استقلال را دیدیم بردیم خوش گذشت انگار رفته بودی موزه دفاع مقدس از بس که پر بود از نظامی. چندتا فرمانده هم دیدیدم و از چاقی‌شان فهمیدیم رده بالا هستند می‌گویم رفتیم چون تنها نبودم با پسر عموی الدنگم رفتیم چیزی از فوتبال سرش نمی‌شود کلا برای مسخره‌بازی آمده بود و فرت فرت سیگار می‌کشید نیمه اول بازی را هم کلا ندید چون با دوست دخترش اس‌ام‌اس بازی می‌کرد و هی بعدش زنگ می‌زد می‌پرسید کجایی؟ نیمه دوم شارژش تمام شد و باهم نشستیم مثل بچه آدم بازی را دیدیم وهی منتظری را تشویق کردیم. بعدش هم با بدختی مثل همیشه رفتیم منزل. هفته دوم بناشد برویم سرکار. دو سه روزی رفتیم بعدش خانواده گیر شمال دادند جوان مجرد در خانه خالی؟ استغفرا... سه روزی آنجا بودیم و در جنگلهای شمال میان آشغال میوه و قوطی نوشابه و کنسرو و پوست تخمه پرسه زدیم. و برگشتیم منزل 13 را هم کلا خانه ماندیم. این هم گزارش این تعطیلات. باشد تا یادم نرود چه عید سگی داشتم و یادم نرود "عید آن روزی بود که از ظلم آثاری نباشد".

پ‌ن: راستی کتاب را بلاخره تمام کردم اسمش خاک غریب است مجموعه‌ای از داستانهای یک هندی آمریکایی تبار. داستانهایش خوب بود اما خدا نکند بخواهی همه‌اش را پشت سر هم بخوانی از بس که شبیه هم است.

نوشته شده توسط عبید در شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۸۹ |

چند روزی از تحویل سال می گذرد، ما که سالمان را پیشترها تحویل داده بودیم. نمی خواستیمش ارزانی خودش. سال عجیبی بود، برخلاف بسیاری که بنظرشان تلخ آمد، برای من کورسویی امید بود، امید به اینکه مردم ما می‌توانند یک ملت شوند. چقدر دلم برای کسانی که به خاطر رافت اسلامی سفره هفت سین را از دست دادند سوخت وبرای خودم بیشتر البته، برای منی که در جهان سوم زندگی می‌کنم و از این بابت غمزده‌ام. جهان سوم جایی است که کودکانش بیشتر آرزو دارند سرباز شوند تا دانشمند، حتی جوانانش هم. خود خرس گنده‌ام هم  مدتی پیش به تویی که باتوم دستت بود حسودی کردم و دلم یک تفنگ دورزن خواست. دوست داشتم یک مسلسل ام.جی34 ساخت آلمان نازی می‌داشتم از همان هایی که بلای جان متفقین شد و پدرشان را درآورد هرچند شاید روی فاشیست ها کار نکند. دلم تبر خواست از همان‌هایی که در فیلم آخرین بازمانده‌ی موهیکان ها دیدم، دلم شمشیر سامورایی خواست بشوم آخرین سامورایی. دلم مگان فاکس را هم خواست البته خوب ماهم دل داریم چه عیبی دارد. راستی صبر و استقامت نام قشنگی است برای سالی که آبستن حوادث بسیاری است این را با تمام وجود حس می‌کنم والبته سال باتوم مضاعف و زندان مضاعف و رافت اسلامی مضاعف، در و تخته خوب جور شدند. امسال برای خودم و ارواح عمم دعا نکردم برای شما دعا کردم، برای همه‌تان، نه از جنس دعای آخر نماز که خدایا همه مریض های اسلام را شفا بده و جوانان را خوشبخت کن و یا از این دعاهای تخمی که هرچی صلاحه همون نصیبت بشه، بلکه دعا کردم تا قلبهایتان از نفرت پر نشود حالا با چی پر شود را خودتان می‌دانید. نفرت از درون مارا می‌خورد و بمرور تبدیل به لاشخور می‌کند که در بهترین حالت هاله‌ای از نور دور سرمان خودنمایی می‌کند. دلی که پر از نفرت شود با هیچ چیز پر نخواهد شد بخصوص نفرت از این اراذل.

پ‌ن: دلم خانه‌ی مهر یارست و بس – از آن می‌نگنجد درآن کین کس

نوشته شده توسط عبید در چهارشنبه چهارم فروردین ۱۳۸۹ |