چند روزی از تحویل سال می گذرد، ما که سالمان را پیشترها تحویل داده بودیم. نمی خواستیمش ارزانی خودش. سال عجیبی بود، برخلاف بسیاری که بنظرشان تلخ آمد، برای من کورسویی امید بود، امید به اینکه مردم ما میتوانند یک ملت شوند. چقدر دلم برای کسانی که به خاطر رافت اسلامی سفره هفت سین را از دست دادند سوخت وبرای خودم بیشتر البته، برای منی که در جهان سوم زندگی میکنم و از این بابت غمزدهام. جهان سوم جایی است که کودکانش بیشتر آرزو دارند سرباز شوند تا دانشمند، حتی جوانانش هم. خود خرس گندهام هم مدتی پیش به تویی که باتوم دستت بود حسودی کردم و دلم یک تفنگ دورزن خواست. دوست داشتم یک مسلسل ام.جی34 ساخت آلمان نازی میداشتم از همان هایی که بلای جان متفقین شد و پدرشان را درآورد هرچند شاید روی فاشیست ها کار نکند. دلم تبر خواست از همانهایی که در فیلم آخرین بازماندهی موهیکان ها دیدم، دلم شمشیر سامورایی خواست بشوم آخرین سامورایی. دلم مگان فاکس را هم خواست البته خوب ماهم دل داریم چه عیبی دارد. راستی صبر و استقامت نام قشنگی است برای سالی که آبستن حوادث بسیاری است این را با تمام وجود حس میکنم والبته سال باتوم مضاعف و زندان مضاعف و رافت اسلامی مضاعف، در و تخته خوب جور شدند. امسال برای خودم و ارواح عمم دعا نکردم برای شما دعا کردم، برای همهتان، نه از جنس دعای آخر نماز که خدایا همه مریض های اسلام را شفا بده و جوانان را خوشبخت کن و یا از این دعاهای تخمی که هرچی صلاحه همون نصیبت بشه، بلکه دعا کردم تا قلبهایتان از نفرت پر نشود حالا با چی پر شود را خودتان میدانید. نفرت از درون مارا میخورد و بمرور تبدیل به لاشخور میکند که در بهترین حالت هالهای از نور دور سرمان خودنمایی میکند. دلی که پر از نفرت شود با هیچ چیز پر نخواهد شد بخصوص نفرت از این اراذل.
پن: دلم خانهی مهر یارست و بس – از آن مینگنجد درآن کین کس