بدون تعارف باید خدمتتان عرض کنم عید امسال بی رمق ترین عید تمام زندگی‌ام بود. خیلی فرقی نداشت با تعطیلات الکی دولتی مثل تعطیلات خرداد. کارم شده بود خواب تا 11 صبح. ناهار و دوباره خواب. عصری هم یک فیلمی چیزی می‌زدم تو رگ بعدش هم یک کتاب می‌گرفتم دستم باهاش بازی بازی می‌کردم، به صفحات مانده‌اش که نگاه می‌کردم غصه‌ام می‌گرفت فقط می‌خواستم تمام شود انگار برای رفع تکلیف می‌خواندمش. یکبار فقط بعد از سالها رفتیم استادیوم بازی استقلال را دیدیم بردیم خوش گذشت انگار رفته بودی موزه دفاع مقدس از بس که پر بود از نظامی. چندتا فرمانده هم دیدیدم و از چاقی‌شان فهمیدیم رده بالا هستند می‌گویم رفتیم چون تنها نبودم با پسر عموی الدنگم رفتیم چیزی از فوتبال سرش نمی‌شود کلا برای مسخره‌بازی آمده بود و فرت فرت سیگار می‌کشید نیمه اول بازی را هم کلا ندید چون با دوست دخترش اس‌ام‌اس بازی می‌کرد و هی بعدش زنگ می‌زد می‌پرسید کجایی؟ نیمه دوم شارژش تمام شد و باهم نشستیم مثل بچه آدم بازی را دیدیم وهی منتظری را تشویق کردیم. بعدش هم با بدختی مثل همیشه رفتیم منزل. هفته دوم بناشد برویم سرکار. دو سه روزی رفتیم بعدش خانواده گیر شمال دادند جوان مجرد در خانه خالی؟ استغفرا... سه روزی آنجا بودیم و در جنگلهای شمال میان آشغال میوه و قوطی نوشابه و کنسرو و پوست تخمه پرسه زدیم. و برگشتیم منزل 13 را هم کلا خانه ماندیم. این هم گزارش این تعطیلات. باشد تا یادم نرود چه عید سگی داشتم و یادم نرود "عید آن روزی بود که از ظلم آثاری نباشد".

پ‌ن: راستی کتاب را بلاخره تمام کردم اسمش خاک غریب است مجموعه‌ای از داستانهای یک هندی آمریکایی تبار. داستانهایش خوب بود اما خدا نکند بخواهی همه‌اش را پشت سر هم بخوانی از بس که شبیه هم است.

نوشته شده توسط عبید در شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۸۹ |