بچه که بودم زجر آورترین شکنجه برایم آمپول پنی سیلین بود و زهرمار ترین دارو شلغم. هیچ وقت البته کولی بازی در نمی‌آوردم و خانواده را زابراه نمی‌کردم، می‌رفتم مثل رزمندگان جبهه‌ی حق علیه باطل روی تخت دراز می‌کشیدم میرغضب هم می‌آمد می‌گفت عزیزم شل کن ما هم شل می‌کردیم و اینچنین بود که تیر عشقش در عمق جانم آرام می‌گرفت. بارها و بارها تجربه‌اش کردم اما هیچ وقت برایم عادی نشد همیشه این ترس با من بود، پدر مادرها مرا به فرزندشان نشان می‌دادند و می‌گفتند ببین درد نداره. اما درد داشت خیلی هم داشت احساس غرور می‌کردم و طوری رفتار می‌کردم که انگار نه انگار، سر همین هم پله ها را مثل کلینت ایستوود می‌آمدم پایین و البته تنها ثمره‌ی این قهرمان بازی حوله داغی بود که چند روز مرهم قرار می‌دادم. بغیر از درد آمپول دیگر درد آزار دهنده‌ای در زندگی وجود ندارد، باور کن.

پنجشنبه باز هم قرار داریم بهراه جمعی از دوستان و البته خانواده‌ی عجیبم با حفظ هویت س‌ب‌ز البته،  در راه پیمایی شرکت کنیم، استرس دارم و می‌ترسم باور پیدا کردم که ایندفعه قسر در نخواهم رفت و برای همین کارهای احمقانه‌ای کردم منجمله بخشیدن یک ترابایت هارد دیسک نازنین به برادرم و... و البته باور دارم که درد سوزش این سرنگ را بزودی فراموش خواهم کرد و روزهای سبزی از راه خواهد رسید روزهایی که مادران و پدران مرا به فرزندانشان نشان خواهند داد و خواهند گفت: ببین درد نداره. قول می‌دهم پنجشنبه مثل بچه‌ی آدم بروم دراز بکشم و قبل از یادآوریت شل کنم.

پ‌ن: زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت – کانکه شد کشته‌ی او، نیک سرانجام افتاد

نوشته شده توسط عبید در سه شنبه بیستم بهمن ۱۳۸۸ |

جمعه روز مهمانی بزرگ طرف مادری فامیل ما بود، فامیلی که بقول حضرت پدر جماعتی هستند به ظاهر جمع و به معنی متفرق. هرچه به مادر گفتیم بی خیال این مهمانی به اصطلاح پا گشا شود نشد که نشد. سه نفر از دایی زاده ها یکهو تصمیم گرفته بودند فراششان را تجدید کنند و خوب بنابه به رسومات باید پایشان گشایش پیدا می‌کرد سی نفری می شدند با خودمان که بیشتر هم. قبل از شروع مهمانی جلسه توجیحی برگذار شد، مادر بشدت توصیه کرد از بحث سیاسی بپرهیزیم و تا آخر شب دندان سر دل بیگریم و تحمل کنیم. یواش یواش سرکله مهمانهای گرامی پیدا شد، جای سوزن انداختن نبود دور هم نشستند برخی هم در اعتراض به حضور برخی دیگر نیامده بودند. همه دور سفره نشستند و شروع به خوردن حاصل زحمات 3 روزه مادر بیچاره اینجانب نمودند همه چیز خوب بود تا ساعت 3 بعد از ظهر که یکی از دایی زادگان خطاب به عموی خود از راه آهن شیراز که بدست ا.ن بصورت نمایشی افتتاح شده بود گلایه کرد همین. و فقط همین اما نمی دانم چرا دایی کبیر برآشفت و شروع به داد و بیداد که دروغ است من با چشم خود راه آهن را دیده ام اینها توطئه است و بعد هم گفت که سالهاست برای نظام زحمت کشیده و در مقابل 2 تا زمین ناقابل گرفته که همه گرفتند. باقی مهمان ها هم برآشفتند که ما نگرفتیم و... دعوا شد و مهمانی بهمین سادگی بهم خورد و زوجهای تازه، بهت زده خانه ما را ترک کردند و رفتند پی کارشان. باید بگویم که باقی دایی های بنده یا ارتشی هستند یا کارمند مهمات سازی و جنگ دیده و زخم خورده ولی این یکی تافته‌ای بود که هرگز بافته نشده بود راهش را خوب پیدا کرد و در حالی که به سن از همه بزرگتر بود تازه در اواخر جنگ برای مام وطن خونش به جوش آمد و باقی را نگوییم آبروی خودمان را خریده‌ایم. برادر جان من که می‌دانم اوضاع قمر در عقرب شود مچ بند سبز می‌بندی لااقل چند ساعت بی خیال می‌شدی ژله و کاراملت را می بلعیدی از برد پرسپولیس لذت می‌بردی می‌رفتی منزل مبارک با عکس محبوب می رفتی زیر لحاف.

پ‌ن: طرف فرق راه‌آهن را به راه شوسه نمی‌داند شده پاسبان انقلاب.

پ‌ن2: بیچاره مادر را بگو چقدر ناراحتی کرد و به گریه افتاد.

نوشته شده توسط عبید در یکشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۸ |

تکنولوژی با همه‌ی جذابیتش و حیرتی که آدمی را در خود فرو می‌برد، برای من شده آینه دق بخصوص این تلفن همراه که سوهان اعصاب اینجانب شده و دهن بنده را مورد عنایت قرار داده، برایم معضلی شده و بیشتر دردسر دارد تا فایده. باور کن روزی که خط خود را عوض کردم تا مدتها آرامشی عجیب داشتم آرامشی که دیری نپائید. صدای زنگ و پیامکش عنکر الاصواتی است که هر چند بمدد تغییر رینگ تون اندک زمانی قابل تحمل است اما پس از مدتی مجدد انگار روی سرت قابلمه گذاشتی و با قاشق فلزی سعی می کنی Nothing else matter را بنوازی. ملت هم معترض که چرا موبایلت را تحویل نمی گیری ما هم اعتراض ها را به تخم مقدس حواله می‌دهیم. تخم قر شدیم. در سوی دیگر اما همه ادوات این ملعون مذکور مصدع اوقات شریفمان نیست مثلا موزیک پلیرها را دوست دارم، اخیرا هم بمناسبت تولدم یک آی پاد گرفتم تا بدینوسیله از لعن و نفرین اپل دست بردارم هرچند هنوز هم معتقدم اپل تنها کارش اینست که برای آدمهایی که نمی دانند چطور پولشان را به عظما دهند، راهی پیدا کند.

آی پادم دنیایی است واقعا، بخصوص وقتی می گذاریش روی مد قضا قدر تا هرچه دلش خواست برایت پخش کند و تو هم تنها می نشینی مثل بچه آدم خودت را به سرنوشت می‌سپاری و منتظر می مانی تا آهنگ مورد نظر خودش بیاید تا زحمت دست کردن در جیب تنگ شلوار جین توی تاکسی را نکشی. زندگی همین است آی پادیست روی مد قضا قدر یا باید آهنگی را که برایت می نوازد با گوش جان نیوش کنی یا  سنجد بخوری تنگ کنی و دستت را در گلوگاه شلوار جینت ببری و از مسافران بقلی فحش بخوری و دم نیاری و خودت مطابق میل موزیکت را انتخاب کنی. البته به شرط آنکه بدشانسی نیاوری و هشدار باتری نگیری.

پ‌ن: بسیاری اوقات استفاده ام از آی پاد نه برای شنیدن موزیک بل برای نشنیدن چیزهایی است که آزارم می دهند.

پ‌ن2: بمانسبت تولدم پستی نزدم تا کامنت های شما احیانا به کیش شخصیت آلوده نشود تولد من روز آشنایی با شماست.

نوشته شده توسط عبید در یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۸ |