جمعه روز مهمانی بزرگ طرف مادری فامیل ما بود، فامیلی که بقول حضرت پدر جماعتی هستند به ظاهر جمع و به معنی متفرق. هرچه به مادر گفتیم بی خیال این مهمانی به اصطلاح پا گشا شود نشد که نشد. سه نفر از دایی زاده ها یکهو تصمیم گرفته بودند فراششان را تجدید کنند و خوب بنابه به رسومات باید پایشان گشایش پیدا می‌کرد سی نفری می شدند با خودمان که بیشتر هم. قبل از شروع مهمانی جلسه توجیحی برگذار شد، مادر بشدت توصیه کرد از بحث سیاسی بپرهیزیم و تا آخر شب دندان سر دل بیگریم و تحمل کنیم. یواش یواش سرکله مهمانهای گرامی پیدا شد، جای سوزن انداختن نبود دور هم نشستند برخی هم در اعتراض به حضور برخی دیگر نیامده بودند. همه دور سفره نشستند و شروع به خوردن حاصل زحمات 3 روزه مادر بیچاره اینجانب نمودند همه چیز خوب بود تا ساعت 3 بعد از ظهر که یکی از دایی زادگان خطاب به عموی خود از راه آهن شیراز که بدست ا.ن بصورت نمایشی افتتاح شده بود گلایه کرد همین. و فقط همین اما نمی دانم چرا دایی کبیر برآشفت و شروع به داد و بیداد که دروغ است من با چشم خود راه آهن را دیده ام اینها توطئه است و بعد هم گفت که سالهاست برای نظام زحمت کشیده و در مقابل 2 تا زمین ناقابل گرفته که همه گرفتند. باقی مهمان ها هم برآشفتند که ما نگرفتیم و... دعوا شد و مهمانی بهمین سادگی بهم خورد و زوجهای تازه، بهت زده خانه ما را ترک کردند و رفتند پی کارشان. باید بگویم که باقی دایی های بنده یا ارتشی هستند یا کارمند مهمات سازی و جنگ دیده و زخم خورده ولی این یکی تافته‌ای بود که هرگز بافته نشده بود راهش را خوب پیدا کرد و در حالی که به سن از همه بزرگتر بود تازه در اواخر جنگ برای مام وطن خونش به جوش آمد و باقی را نگوییم آبروی خودمان را خریده‌ایم. برادر جان من که می‌دانم اوضاع قمر در عقرب شود مچ بند سبز می‌بندی لااقل چند ساعت بی خیال می‌شدی ژله و کاراملت را می بلعیدی از برد پرسپولیس لذت می‌بردی می‌رفتی منزل مبارک با عکس محبوب می رفتی زیر لحاف.

پ‌ن: طرف فرق راه‌آهن را به راه شوسه نمی‌داند شده پاسبان انقلاب.

پ‌ن2: بیچاره مادر را بگو چقدر ناراحتی کرد و به گریه افتاد.

نوشته شده توسط عبید در یکشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۸ |