بچه که بودم زجر آورترین شکنجه برایم آمپول پنی سیلین بود و زهرمار ترین دارو شلغم. هیچ وقت البته کولی بازی در نمیآوردم و خانواده را زابراه نمیکردم، میرفتم مثل رزمندگان جبههی حق علیه باطل روی تخت دراز میکشیدم میرغضب هم میآمد میگفت عزیزم شل کن ما هم شل میکردیم و اینچنین بود که تیر عشقش در عمق جانم آرام میگرفت. بارها و بارها تجربهاش کردم اما هیچ وقت برایم عادی نشد همیشه این ترس با من بود، پدر مادرها مرا به فرزندشان نشان میدادند و میگفتند ببین درد نداره. اما درد داشت خیلی هم داشت احساس غرور میکردم و طوری رفتار میکردم که انگار نه انگار، سر همین هم پله ها را مثل کلینت ایستوود میآمدم پایین و البته تنها ثمرهی این قهرمان بازی حوله داغی بود که چند روز مرهم قرار میدادم. بغیر از درد آمپول دیگر درد آزار دهندهای در زندگی وجود ندارد، باور کن.
پنجشنبه باز هم قرار داریم بهراه جمعی از دوستان و البته خانوادهی عجیبم با حفظ هویت سبز البته، در راه پیمایی شرکت کنیم، استرس دارم و میترسم باور پیدا کردم که ایندفعه قسر در نخواهم رفت و برای همین کارهای احمقانهای کردم منجمله بخشیدن یک ترابایت هارد دیسک نازنین به برادرم و... و البته باور دارم که درد سوزش این سرنگ را بزودی فراموش خواهم کرد و روزهای سبزی از راه خواهد رسید روزهایی که مادران و پدران مرا به فرزندانشان نشان خواهند داد و خواهند گفت: ببین درد نداره. قول میدهم پنجشنبه مثل بچهی آدم بروم دراز بکشم و قبل از یادآوریت شل کنم.
پن: زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت – کانکه شد کشتهی او، نیک سرانجام افتاد