امروز، روز خوبی بود نه انصافا بود. احمق ها یادشان رفته بود، شیرفلکه‌ی اینترنت شرکت را بازگذاشته بودند ما هم تا توانستیم دلی از عزا درآوردیم. ما بودیم و گوگل بود و دنیایی سوال. خنده دار است اما احساس خوبی داشتم گویی دنیا در دستانم بود اوضاع در کنترل بود و من پادشاهی می‌کردم بعضی وقت فکر می‌کنم تنها با خوشبختی به اندازه‌ی چند ms فاصله دارم. بهرحال فکر کنم "سلطان جهان هم به چنین روز غلام است".

دوستی می‌گفت اگر نتوانیم با آرزوهای خود برسیم از تعدادشان که کم می‌توانیم بکنیم تیشه برداریم و ریشه‌ی آرزوهای بی حد و حصر خویش را از جا در آوریم بسیاری از این به اصطلاح معیارهای خوشبختی در اصل توسط محیط در ذهن کوچک ما تزریق شده است خیلی اوقات نمی دانیم چرا چیزی را می‌خواهیم فقط می‌خواهیم گویی اوجب واجبات است در این کشور جهان سوم و بل بدتر این همه اشتیاق به درس و دانشگاه از علم دوستی ما مردمان با فرهنگ نیست، شلوغی نمایشگاه کتاب هجوم تشنگان دانایی نیست، همه مشتاق خودرو و خانه‌ی مرفه هستیم  همه اینها تنها چیزهایی هستند که فکر می‌کنیم با داشتنشان خوشبختیم و احساس رضایتمندی می‌کنیم حال آنکه احساس رضایتمندی را می‌توانیم در خودمان بوجود آوریم فقط کافی‌ست نگاهی دقیق به باید ها و نباید های جامعه، تشویقات والدین و معیارهای زندگی خوب ایرانی بیاندازیم تا بفهمیم این همه نارضایتی و این همه افسردگی از کجا فواران می‌کند، تنها کافی است کاخ آرزوهایت را ویران کنی و دوباره از نو بسازی اینبار با کمی واقع بینی.

استاد سخن سعدی خوب و زیبا می‌سراید:

شنيدي كه در روزگار قديم                          شدي سنگ در دست ابدال سيم؟  

مپنداري اين قول معقول نيست                    چو قانع شدي سيم و سنگت يكي است

نوشته شده توسط عبید در سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۸۷ |