چند روزی به خودم استراحت تام دادم و جایی در دور دوست، فارغ از های وهوی اطراف نشستهام و از زندگی با همهی تلخی هایش لذت میبرم. شاید در دستهی بیماران روانی قرار گیرم اگر بگویم مزه تلخ را بسیار میپسندم. اگر بگویم ناکامی ها را بیش از موفقیت ها و غم ها را بیش از شادی ها دوست میدارم. از دست دادن خیلی چیزها به من احساس دارائی میدهد گویی دارائی تنها داشتن چیزی نیست گوئی نداشتههایمان را باید در زمرهی داشتههایمان قرار دهیم و تنها در همین حالت است که انسانها همه دارائی یکسان دارند. همین دارائی است که احساس کرخی به من میدهد، زیراکه دیگر چیزی برای آرزو کردن برایم نمانده است. وقتی دستها را به سمت آسمان به دریوزه دراز میکنم، در خود کم و کاستی احساس نمیکنم و این است، درست همین است که مرا افسرده میکند، دلم را میمیراند، نیاز تنها چیزی بود که مرا به پروردگارم متصل مینمود چیزی یاد نگرفتهام جز درخواست کردن از او، جز گلایه کردن و یاری طلبیدن و حال گویی میان من و او اقیانوسی از سکوت پدیدار گردیده، که نمیتوانم آنرا درنوردم. وای بر من روزگاری دست بر آسمان دراز کردم و درخواست کردم "خدایا آن خواهم که دگر هیچ نخواهم" هرگز تصورش را هم نکرده بودم که با چنین درخواست راه خود را هرقدر هم دون پایه بسوی او بستم. و حال در جستجوی نیازی ابدی، جام زندگی را مینوشم.
پن: از غلط های مکرر املائی بسیار شرمندهام.
شنیدم که در روز امید و بیم بدانرا به نیکان ببخشد کریم
تو نیز ار بدی بینیم در سخن بخلق جهان آفرین کار کن