خودش هم نمیداند از جانت چه میخواهد، با احترام پذیرای تو میشود به تو صندلی تعارف میکند و خودش متواضعانه میایستد. با خونسردی با تو صحبت میکند و مدام اطلاعاتی که از تو دارد را برخت میکشد گویی همیشه با تو بوده است و تو هاج و واج نظارهگر نگاه نافذ و رفتار عجیب او میشوی گویی از پس از عینک سیاهش اعماق تاریک وجودت را میخواند، به تو میگوید: میدانم که چیزی را حس میکنی چیزی که نمیتوانی توصیفش کنی و دربارهاش توضیح دهی برای خودت هم رمز گونه است اما حسش میکنی چیزی از جنس حقیقتی ناملوس اما همچنان نمیدانی چه جور حقیقتی از چه نوعی از چه رنگی. و بعد با خونسردی هر چه تمامتر دو عدد قرص، یکی آبی و دیگری قرمز را در کف دو دستش میگیرد و از تو میخواهد آخرین انتخاب خود را بکنی. میتوانی قرص آبی را انتخاب کنی و صبحی دل انگیز از خواب برخیزی در حالی که همه چیز را از یاد بردهای و به زندگی عادی خود برگردی به روزمرگی به روزهایی هم جنس و ناهمنام. راهی را خواهی رفت که دیگران بارها طی کردهاند حیاتی را تجربه خواهی کرد مملوء از لذائذ و شدائد. و اما قرص قرمز، راهی پر خطر، زندگی تماما سخت و نا متعارف و مسیری پر پیچ و خم در راه کسب دانشی از جنس حقیقت. باید از همه چیز چشم بپوشی جانت را کف دستت بگیری و زجری جانفرسا را پذیرا شوی. انتخاب با توست. کدام یک؟