...اما به شکر و منت باری پس از مدتی باز آمد، آن حلق داوودی متغیر شده و جمال یوسفی به زیان آمده و بر سیب زنخدانش چون بِه گردی نشسته و رونق بازار حسنش شکسته. متوقع که در کنارش گیرم، کناره گرفتم و گفتم:
آن روز که خط شاهدت بود صاحب نظر از نظر براندی
امروز بیامدی به صلحش کش فتحه و ضمه برنشاندی
تازه بهارا ورقت زرد شد دیگ منه کآتش ما سرد شد
چند خرامی و تکبر کنی دولت پارینه تصور کنی
پیش کسی رو که طلبکار توست ناز بر آن کن که خریدار توست
سؤال کردم و گفتم جمال روی تو را چه شد که مورچه بر گرد ماه جوشیدست
جواب داد ندانم چه بود رویم را مگر به ماتم حسنم سیاه پوشیدهست