آزادی، مفهوم غریبی است لااقل برای من که اینطور است. به نظرم آزادی مطلق وجود ندارد. نمی دانم چرا انسان اینطور است. آزادیهایش در جایی با آزادیهای سایر انسانها تداخل پیدا میکند. غالبا هم متوجه نمی شود تا بلاخره صدای طرف در میآید. بهرحال عمیقا دوست دارم آزاد باشم یعنی هیچ چیز و هیچ کس برای من حدودی تعیین نکند. دوست دارم هر وقت که مایل بودم کار کنم درس بخوانم و هر زمان که به نظرم ملال آور آمد رهایش کنم. آزادی را دوست دارم.
اما اطراف ما (شاید هم فقط اطراف من) پر است از خطوط قرمز، محدودیت، اخطار و ... . جامعه، دین، خانواده، قوانین اجتماعی، قوانین قضایی و عرف یا سنت یا هر مزخرفی که نام داشته باشد تنها مجموعهای از خطوط قرمزند که نباید از آنها عبور کرد. نباید. از کودکی در گوشمان می خوانند دست نزن بزرگتر که می شویم مسئله حادتر می شود یعنی از دست زدن به گاز و چاقو به اعتقادات و سخن گفتن و... تبدیل می شود. اعتماد بنفس را از ما میگیرند و مارا تا آخر عمر درگیر عذاب وجدان می کنند که مثلا چرا فلان روز فلان کار را کردم و قص علی هذه. انگار تمامی ندارند این خطوط قرمز ها. مساحتی که با این خطوط قرمز محاط می شود در حدود یک نقطه است وباید تا آخر عمر ثابت و صامت سرجایت بایستی.
این چند روز عمیقا احساس کردم روزی خواهد آمد که از همهی خط قرمزهای زندگی خود بگذرم، دارند خفهام می کنند. دوست دارم آزاد باشم دوست دارم دقیقا مطابق میلم رفتار کنم برای خود زندگی کنم نه برای دیگران. دوست دارم هیچ بندی، تعهدی، تهدیدی، مجازاتی و ... را نپذیرم. گناه آن چیزی است که دوست نداشته باشی و انجامش دهی یعنی مجبورت کنند انجام دهی حتی اگر آن کار عبادت خدا باشد یا کمک به یک مستمند. دوست ندارم دیگر مرتکب گناه شوم. دوست دارم ثوابی کنم می خواهم با یک نخ مارلبرو فیلتر زرد شروع کنم یا شاید بهتر باشد زنگ در همسایهها را بزنم و سپس فرار کنم و یا حتی... .