""

فکر متمرکز نمی شود روی یک مطلب، نگاه خیره نمی ماند روی یک نقطه،کام ثابت نمی ماند روی یک مزه، هیچ چیز زندگی من جهت دهی خاصی ندارد حتی همین نوشته . نمی دانم چرا بعضی وقتها بی نهایت کرخ می شود و این چند روز از آن وقتهاست چیزی مرا به هیجان نمی آورد و چیزی مرا زیاد ناراحت نمی کند البته از آنسو نیز زیاد خر کیف نمی شوم. در مجموع الان باید خوب باشم یعنی دلیلی برای بد بودن وجود ندارد جز آنکه نمی توانم وبلاگم را بروز کنم یعنی ذهنم تاریک و سرد و خاموش است و ندایی از درونم بگوش نمی رسد مانند برفک تلویزیون بعد از نیمه شب.نه نه نمی خواهم باز نق بزنم اما می خواهم عمیقا باور داشته باشید که تا این لحظه که این چند خط را تایپ کردم نمی دانم در نهایت چه خواهم نوشت اما می دانم باید بنویسم یعنی دوست دارم که بنویسم. مجبور نیستم شاید هم باشم اما نمی خواهم از تاریکی دنیا و پوچی و بازیهای روزگار و اتفاقات عجیب و باور نکردنی بنویسم اما دیگر چه می ماند؟ چه موضوعی برای نوشتن وجود خواهد داشت چه دلیلی برای بروز رسانی وبلاگ یا حتی مسواک زدن و لباس شیک پوشیدن و صورت را هر روز صبح تراشیدن. نمی دانم اصلا برای چه دنبال دلیل می گردم نوشتن که دلیل نمی خواهد مثل زندگی کردن. نفسی می آید و می رود این مرگ زود رس است که دلیل می طلبد و چه دلیلی محکم تر از بی دلیلی. بهر حال بی کار و بی عار که می شوم و زندگی که بر مسیر خوشی قدم می گذارد افکار مزاحم مدام پاپی می شوند و آرامش را از من می گیرند که خدا چرا تو را خفت خلقت بخشید؟ و از این جور سوالات بی جواب.باز هم تاکید می کنم هیچ مشکلی ندارم و همه چیز بر وفق مراد است سرم به کاری گرم است و از های و هوی دانشگاه فارغ نشستم ام و بجای خواندن اسلاید های شبکه، کتابهای مورد علاقه ام را ورق می زنم آنقدر بگویم که دیگر آرزویی برای برآورده شدن ندارم اما یک چیزی کم است انگار یک جا کمیتم لنگ می زند.

به نظرم آنقدر که برای یک پست کافی باشد نوشته‌ام. فقط چند روزی عجیب این شعر ورد زبانم شده است: "بدبخت آنکسی که گرفتار عقل شد خوشبخت آنکه کره‌خر آمد الاغ رفت".

نوشته شده توسط عبید در شنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۶ |