چه سخت است زندگی، چه دشوار است تماشای آفتابی که هر روز طلوع می کند، چه بی مزه است شیرینی و تلخی روزگار، چه بیهوده است تلاش و کار و علم آموزی، چه بی روحم، چه فلجم. چه کسل آور است زندگی، چه ملالت بار است گذر ایام. چه تنهایم . چه سرد است دی ماه امسال. و چه سفید است برف. اشکهایم دیگر قطرات شفافی نیستند که دلم را می‌شویند، سردی قلبم کار خودش را کرده است و آن قطرات ریز و درشت حال ذرات بلورین برف شده اند و همه چیز را پوشانده اند. تمام نفرتم را تمام غرورم را همه چیز را. و حال دلم سفید و سرد است همچون برف. حال ردپای هر که بدرون قلبم راه یابد تا مدتی باقی خواهد بود. از دور صدایی می‌آید، صدای شکستن استخوانهای مردی که زیر بار اینهمه فشار گران تاب نیاورده و نخواهد آورد. گویی کسی آن بالا نشسته و فریاد می‌زند حرامت باد خوشی و شادمانی، حرامت باد قه قه مستانه حرامت باد. و اکنون در انتهای تاریک غار تنهایی خود نشسته‌ام و روی دیوارهای سرد وسنگی صورتت را تصویر می‌کنم تا هرگز چشم‌های بی رحم شکارچی خود را از یاد نبرم. شکارچی بی رحمی که شکارش را زخمی رها کرد تا درد بکشد، تا از دیدن تقلای درد آورش احساس لذت کند و او را در حسرت تیر خلاص نگه دارد....

...و این حال و روز من است: شوریده و درمانده، غمگین و بی هدف، خسته و ماتم زده.

چه سخت می‌گذرد دوران حبس ابدیم، چه رنجی می‌کشم و چه آه سردی سر می‌دهم. چه مشوش و نا آرامم.چه سرد و بی امیدم. چه تنهایم. تنها.

 

نوشته شده توسط عبید در سه شنبه هجدهم دی ۱۳۸۶ |