برادر کنکوری که داشته باشی ناخودآگاه همراه با سوالهای عجیب و غریبش از دروس سالهای دبیرستان، با آن دوران زیبا و فراموش نشدنی سفر میکنی و یادت میآید که چه شیطنتها و بازیگوشیهایی که در حق دبیر فیزیک پیش دانشگاهی نکردهائی. امروز برای مدتی خودم را غرق در قرقره و نخ، سقوط آزاد، فنر و سطح شیب دار کردم و البته اصل بقای انرژی که بن مایهی تمام این سرفصلهاست. برای روزهای رفته کمافیالسابق حسرت خوردم. بگذریم.
اصل بقای انرژی را خوب در خاطر دارم، "انرژی نیست و نابود نمیشود بلکه از نوعی به نوع دیگر تبدیل میشود". چه خوب بود قوانین روانی نیز مانند قوانین فیزیکی شناخته شده و دارای فرمول مشخص و مدونی بود. مطابق نظریهی کارل یونگ انرژی روانی از قوانین فیزیکی پیروی میکند بنابرین اگر انرژی روانی در ناحیهی بخصوصی ضعیف شود آن انرژی به جای دیگر روان منتقل میشود و هرگز از بین نمیرود. و در ادامه چنین مثالی میزند:
اگر ما علاقهی خود را به یک نفر از دست بدهیم، انرژی روانی که قبلا در آن ناحیه صرف میشد به ناحیهی دیگری منتقل میشود. یونگ سپس اضافه میکند ناحیه جدید باید ارزش روانی برابر یا هم ارز داشته باشد در غیر اینصورت انرژی در ناهشیار سرازیر خواهد شد و عملا تلف شده تلقی می گردد و یا شاید موجب روان پریشی و...............
تمام انرژی و توان من از دست رفته است روزگاری در خود توان فوق العادهای مییافتم اما اکنون... چه باید کرد؟ شاید بهتر باشد بار کاکتوس را امتحان کنم یا بپذیرم که "ره همین است مرد باش و برو".