اولين روز ورودم به مقطع راهنمايي هرگز از يادم نميرود. مدرسه بزرگي بود مدرسه كه چه عرض كنم پادگان نظامي. از در كه وارد ميشوي گوئي وارد قرارگاه عملياتي شدهائي. كلاسهاي بجاي شماره به اسامي شهدا متمايز ميشدند، شهدايي كه هرگز نشناختم. روزهاي مهم تقويم مانند 22 بهمن، مدرسه سرتاسر رژه نظامي بود آنهم با سلاحهايي كه معلوم نبود مدير مدرسه از كجا گير آورده بود و بدوش ما انداخته بود. نماز جماعت هر روز ظهر با شكوه خاصي برگزار ميشد و ماموران انتظامي بچههايي را كه براي نخواندن نماز در دستشويي مخفي شده بودند را تحويل ناظم ميداد. اين بچههاي نابالغ كه نماز بر هيچكدامشان واجب نبود علاوه بر آن زيارت عاشورا و توبه به درگاه حق تعالي را نيز در برنامه داشتند. نام مدرسه نام مدير سابقش بود كه در جنگ شهيد شده بود و معلمان همه همسنگران او بودند. هر سال دوبار اردوي زيارتي مشهد مقدس برگزار ميشد كه براي انتخاب شدن بايد هفت خان رستم را مي گذرانيدي.در ديوار مدرسه پر بود از شعارهاي انقلابي و آيات قرآن. كه خيلي از آن شعارها هم از مد افتاده بودند."تا زندهايم رزمندهايم" و "آمريكا هيچ غلطي نميتواند بكند" و از اين جور رجز خواني ها. با همه اين برنامهها امروز كه بسياري از هم مدرسهاي هاي سابق را مييابم، ميبينم ايمان در عمق وجود هيچ كدامشان رسوخ نكرده است و تعداد بسيار اندكي هستند كه به اصطلاح مسلمان هستند. كمي از مطلب مورد نظر دور شدم بگذريم.
يكي از جملاتي را كه روي ديوار مدرسه با خط تحريري نقاشي شده بود اين آيه از قرآن كريم بود:
الا بذكر الله تطمئن القلوب. دل آرام گيرد بياد خدا.
از همان روز نخست كه اين نوشته را خواندم تا به امروز، ذهن مرا بخود مشغول كرده و از خود ميپرسم آيا اين چنين است؟
از آن روز هر وقت احساس غم و افسردگي و نااميدي ميكردم، ذكر ميگفتم اما نشد اين دل آرام نشد كه نشد. در دبيرستان براي رفع استرس امتحانات و كنكور كه تنها دغدغههاي من بودند ذكر ميگفتم اما نشد كه نشد. با آخوند مدرسه اين موضوع را درميان گذاردم و ايشان فرمودند:
"ياد خدا تنها زباني نيست، بلكه دروني و قلبي بايد باشد. بايد با همهي جوارح خدا را ياد كني"
با خودم گفتم يعني با پا و دست و چشم بايد خدا را ياد كنم؟ خيلي سعي كردم اما نشد كه نشد. در دوران دانشجويي دغدغههايم بزرگتر شدند اما ياد خدا نتوانست مرا آرام كند. ديگر خدا را ياد نكردم، بلكه براي رفع و يا حداقل تيمار دردهايم به چيزهاي ديگر پناه بردم، شد حداقل براي لحظهاي آرام شد. دوران دانشجويي هم در حال سپري شدن بود و دغدغهها اينبار بيش از حد توانم بزرگ شدند ديگر دلم آرام نشد كه نشد. ديگر هيچ چيز نتوانست حتي براي لحظهاي قلب مرا آرام سازد. تا چند شب پيش كه ديگر پاهايم زير آنهمه فشار سست شد و فرو ريختم. دلم براي قرآن خواندن تنگ شده بود، قرآن را بي هدف باز كردم و اولين آيهاي را كه آمد خواندم. خداوند اشاره به رهانيدن يوسف از قعر چاه و بردن او به دربار عزيز مصر كرده بود. يعني از فرش به عرش. يوسف چه كرده بود كه خدا او را از قعر چاهي به كاخ شاهي رسانيده بود؟
دلم قرص شد، آرام شدم وقتي در نظرم آمد خداوندي وجود دارد كه پشت و پناه آدمي است و او را از جوب آب در ميآورد خداوندي كه ميتواند انسان را از فرش به عرش و بالعكس برساند. هر اتفاقي هم كه برايم بيافتد باز هم ايمان دارم كه خداوند رهايم نخواهد كرد. 12 سال طول كشيد تا فهميدم:
الا بذكر الله تطمئن القلوب