چندی پیش بعد از غروب خورشید با جمعی از دوستان از عیش و نوشی طرب انگیز باز می‌گشتیم. هوای پائیزی عضلاتمان را منقبض کرده بود، ما بسرعت طی طریق می‌نمودیم تا خود را به مرکب خویش برسانیم. به خودرو که رسیدیم مدتی صبر کردیم تا تشریفات لازمه بعمل آید، زنجیر از فرمان و پدال بازگردد و قص علی هذا. یکی از یاران گزیده فرمود چقدر آسمان پرستاره است من ناگاه با آسمان نگریستم مدتها بود که به آسمان نگاه نکرده بودم می‌دانم مسخره است اما شاید سالی می‌شد که به تماشای ستارگان مشغول نشده بودم، یادم رفته بود که اصلا آسمانی وجود دارد، ستارگانی هستند که می‌درخشند و البته یادم رفته بود که سر من بسمت بالا نیز می‌گردد. از تماشای دب اکبر و اصغر حظی وافر بردم یادم افتاد که سالها پیش وقتی در تابستان روی پشت بامی دراز به دراز افتاده و آسمان را با ولع تمام می‌نگریستم، ستاره‌ای را برای خود نشان کرده بودم و عجیب آنکه ستاره را دیگر نمی یافتم. شاید آلودگی هوا و یا تکه ابری شاید هم مرگ آن ستاره بود که امیدم را ناامید کرده بود. بهرحال در این مدت که دقیقه‌ای هم طول نکشید به کوچکی و بی مقداری خویش در مقابل عظمت دستگاه عالم بیش از پیش واقف گشتم.

سوار خودرو که شدیم دیگر به آسمان فکر نمی‌کردم، بلکه - رویم به دیوار- بدنبال...می‌گشتم تا خود را خلاص کنم.

نوشته شده توسط عبید در شنبه دهم آذر ۱۳۸۶ |