ژنرال در گوشه ای از سنگر مرکزی کز کرده بود و به نقشه عملیاتی خویش می نگریست در حالی که ناامیدی از چهره اش بر روی نقشه می بارید و از آنجه در عمق وجود سربازانش نفوذ می کرد. از آغاز نبرد تا کنون پیروزی چشم گیری بدست نیاورده بود و شاید اسیر جاه طلبی و زیاده خواهی خویش گردید بود او برای خود 10 جبهه گشوده بود و سربازانش را در آن 10 جبهه با دشمن درگیر ساخته بود نمی دانست شاید اشتباه کرده بود شاید طمع کرده بود و یا فریب پیروزی های روزهای نخستین را خورده بود بهرحال اوضاع در تمام جبهه ها بر خلاف میلش بود. اگر در 2 یا 3 جبهه می جنگید شاید اکنون در همه آنها پیروز گشته بود و به آمال و آرزوهای خویش رسیده بود اما حال هیچ نداشت توانش و سربازانش را روز به روز از دست می داد و البته امیدش را نیز. حال در تمامی جبهه ها دشمن پیشروی می کرد او باید کاری می کرد وگرنه دیر یا زود همین سنگر را نیز برای کز کردن از دست می داد اما آیا دیر نگشته بود آیا هنوز امیدی برای او بود تا تنها و تنها در یک جبهه پیروز گردد آیا توان از دست رفته و فرصت های طلائی فراموش شده را می توان دوباره بدست آورد. آیا این تجربه به از دست دادن آنهمه سرباز می ارزید؟

ژنرال از جای برخواست باید روی بسیاری از آمال و آرزوهایش خط می کشید. از آنجایی که در هر 10 جبهه برتری با دشمن بود تصمیم گرفت تنها در 3 جبهه به مبارزه ادامه دهد و نیروهای 7 جبهه‌ی دیگر را به کمک آنها بفرستد و آن 7 جبهه را به دشمن وا گذارد و به امید پیروزی در 3 جبهه روزگار بگذراند. هرچه باشد سه بهتر از صفر است . چه سخت است فراموش کردن آرزوها و امیدها والبته زحمات و نیروهای صرف شده در جهت رسیدن به آن آمال و آرزوها.

نوشته شده توسط عبید در یکشنبه چهارم آذر ۱۳۸۶ |