مردم به عيش خوشدل و من مبتلايِ قرض

هركس به كار و باري و من در بلاي قرض

قرض خدا و قرض خلايق به گردنم

آيا ادايِ فرض كنم يا اداي قرض

خرجم فزون ز عادت و قرضم برون ز حد

فكر از براي خرج كنم يا براي قرض

از هيچ خط ننالم غير از سجل دين

وز هيچكس نترسم غير از گوايِ قرض

از صبح تا به شام در انديشه مانده ام

تا خود كجا بيابم وناگه رجاي قرض

مردم ز دست قرض گريزانند و من همي

خواهم پس از نماز و دعا از خداي قرض

عرضم چو آبروي گدايان به باد رفت

از بس كه خواستم ز در هر گداي قرض

گر خواجه تربيت نكند پيش پادشاه

مسكين "عبيد" چون كند آخر اداي قرض

خواجه علاء دنيي و دين آنكه جز كفش

هرگز كسي نداد به گيتي سزاي قرض

گفتي كه بنگ و شرابست پيش من

اي خواجه نيست اين سخن الا خيال بنگ

نوشته شده توسط عبید در دوشنبه یکم خرداد ۱۳۸۵ |