چند روز پیش در جلوی آئینه به چهره آرائی مشغول و سبیل مبارک را با دقت می تابیدم.احساس غروری بدلیل قرابت سبیلهای خود به سبیل چنگیزخان در من شکل گرفت چه خیالات که در سر نپروراندم.آنگاه به سراغ ریشه مبارک رفته آن را چپ و راست نموده خوب ورندازش کردم که ناغافل نگاه نافذ من همچون بازی تیز پرواز که که در اوج آسمان موشی را دیده باشد دو تار سفید ریش را از لابلای آنهمه نشانهء مردانگی و فتوت کشف کرد.غمناک بود آثار پیری را یافته بودم افسوس ها خوردم و بر بخت بد و طالع نامیمون لعنت فرستاده تا جا داشت زمانه را دشنام دادم که آخر جوانی چون من که تنها ۲۴ سال عمر کرده ام چرا اینقدر زود پیر شده ام گوش مبارک را که تیز کردم صدای خفیف کلنگ قبر خود را شنیدم.
۲۴ سال عمر یعنی حدود ۲۴ بار زمین به دور خورشید گردیده است.چه معیار احمقانه ای برای محاسبهء عمر. شاید عمر نیز بسان بسیاری از امور و حالات آدمی و البته قوانین فیزیکی نسبی باشد که در اینصورت احتمالا هیچ دو انسانی هم سن و سال نباشند. وقتی چند روزی را در کنار موجودی که عاشقانه دوستت دارد و البته تو نیز می گذرانی گویی ساعتی در کنارش بوده ای و زمانی که چند روزی را در فراقش می سوزی گویی سالها از او دور بوده ایی. پس باید ملاک دیگری یافت برای محاسبه طول عمر. دوست دارم تنها لحظاتی که شاد بودم و آرامش داشتم هدفمند زندگی می کردم هرچند هدفی کوچک و احمقانه باشد لحظاتی که آزادانه کتب مورد علاقه ام را می خواندم بی هیچ دغدغه ای و... را جز عمر بدانم و مابقی هیچ.خاطرات خوب را نگه داشته و خاطرات بد را به زباله دان ذهن می سپردم و البته در انیصورت یقینا باید بر روی کیک تولد خود عدد کمتری را قرار دهم اما درست نمی دانم چه عددی نمی دانم چه روزهایی را باید از دست رفته بدانم. مهم است که انسان بداند از خدا چقدر عمر وام گرفته است.سال در ناهید حدود ۲۰۰ روز باید باشد که در آنصورت من۳۰ تا ۴۰ سال سن دارم و در مریخ نوجوانی بیش نیستم.با این ملاک یعنی حذف روزهای رخوت بار از عمرم خیلی کم می شود یعنی کودکی خواهم شد یا شاید نوزادی. در اینصورت من چند سال دارم؟