در نقد رفتار و خلق و خوی های خودم مدتی بود که به نقطهء تاریکی رسیده بودم که البته با توجهات برخی از دوستان بیش از پیش به زیان آور بودن این خلق پی بردم.
هر کس بنا بر عقیده خود رفتار اجتماعی مناسبی یا حداقل رفتاری که گمان می کند درست است را از خود نشان می دهد برای مثال عده ای حقوق دیگران را فدای حقوق خود کرده ومنافع خود را در اولویت قرار می دهند این عده برای اطرافیان از خود مایه نمی گذارند و حداکثر تا جائی به آنها خوبی میکنند که ضرری و یا زحمتی برای آنها نداشته باشد.گروه دیگر مردم را در اولویت قرار می دهند کمک به هم نوع را وظیفه خود دانسته هر کاری که از عهده شان بر بیاید انجام می دهند .جدای این طبقه بندی که نمی تواند جامع و بی نقص باشد باید به این نکته توجه داشت که گروه دوم لزوما انسانهای فداکاری نبوده و ممکن است در پس پرده انسانهای خود خواه و جاه طلبی باشند و تنها برای تعریف و تمجید دیگران ونشان دادن چهره ای خوب و با گذشت از خود اقدام به چنین کارهای کنند و یا شاید به امید پاداش اخروی.
نیازها و کمک هائی که دوستان از من طلب می کنند در چهار گروه طبقه بندی می شوند:
من معمولا سیاستی بر مبنای 1و3 اتخاذ می کنم یعنی چه بدانم و ندانم یا مجبور باشم بر خلاف طبع وقت و انرژی بسیاری را صرف کنم به آنها پاسخ مثبت می دهم.نتیجهء حاصله در اکثر حالات بسیار ناراحت کننده است یعنی من با انجام دادن ناقص و یا غلط کار شرایط دوستم را بدتر را می کنم و او را بقول معروف از چاله در چاه می اندازم و یا آن کار را انجام می دهم و شرایط بدی برای خودم رقم می زنم طوری که خودم را در شرایط بدی قرار می دهم.
این نقص بشدت مرا آزار می دهد اینکه ریشه آن چیست بر من روشن نیست شاید من حفظ دوستان را در دادن امتیاز و خوبی به آنها می دانم و ترس از دست دادن آنها مرا می خورد و شاید دوست دارم خودنمائی کنم و خودم را مطرح کنم و یا هر چیز دیگری.
هر چه باشد مرا اذیت می کند زیرا برای بسیار از اطرافیان کارهائی را انجام دادم که خودم هرگز تمایلی به انجام آن نداشتم و بسیار خسته وناراحت و متضرر شدم و البته عده ای را هم با قولی دل خوش کردم و درآخر دستشان را در پوست گردو گذاشتم.اگرچه گمان می کنم بیشتر ضرر کردم تا ضرر رساندیم البته همیشه این طور نبودم بعضا برای دوستانی با کمال میل کارهائی کردم که برایشان بسیار مفید بود اما اکنون بعد از مدتها رفتار بسیاری از دوستان برای آزار دهنده شده است آنها همان انتظارات گذشته را از من دارند و من دیگر نمی خواهم به کاری که دوست ندارم تن دهم و می خواهم به هر قیمتی این نقص را رفع کنم.
شاید بهتر باشم اولویت بندی خود را عوض کنم و یا شاید با ریشه یابی در رفتارهایم علل این نقص را یافته وآن را از بین ببرم.و یا شاید بهتر باشد نه گفتن را تمرین کنم حداقل در مواردی که از عهدهء کاری خوب بر نمی آیم و یا انجام آن برایم بسیار سخت خواهد بود.