فی یوم من الایام فی سنه جاری شیخ صنوبر جماعتی از یاران را گرد خویش جمع و راهی سفر شد واندر این ماجرا غم و زجرتی بزرگ مرا عارض گشت که یاران گزیده داشتم روزی امروز چه شد که نیست کس یارام و الحق که گفته اند در این رفاقتها را کرد باید درست.الغرض در چراگاهی فراخ چادر زدندی و شکار کردندی و دست به طعام بردندی و بسیار نشاط رفت.غروب زمان شادان همی به خانه برگشتندی غافل وار که چه اتفاق خواهد اوفتاد و چرخ زمانه بر مراد ایشان نگشت و راست گفتند ببینید کیف کان عاقبت الذین حوالی بیضا بیضی.فردا روزی شیخ از بستر همی بلند خواست بکند به ناگاه خر مراد زمینش زد.دردی عظیم وی را حادث گشت و شکم و مایحتوی بپیچید و آرام قرار نماند.و طبیبان گرد وی گرفتند و گفتند مرضی سخت مر تو را عارض گشته است که او را سرم بهبود بخشد.چنین کرد و بهبود یافت و ۱۰۰۰ سکه به صنوبرآباد داد از برای نذر.و مع شیخ - شیخ الشیوخ سعید نیز در مرض گرفتار اوفتاده بود گه غم و زجرتی عظیم مرا حادث گشت.شفاء ه الله .چون شیخ را شفا دست داد به همراه استاد علم نحو فی علوم الخوارزمی و سی بعلاوه بعلاوه شیخ سینا ایروانی خدمت شیخ صنوبر رسیدیم.سلام دادیم و اذن دخول خواستیم گفتا درایید که امروز خر مراد عجب می رود.و ما بر خویشتن می ژکیدیم.دست چون یوغ بر گردن شیخ انداختیم و اورا مجرم وار همی کشیدیم و بر سرش تلپ شدیم . ندا دادم که یا شیخ شنیده ام که در مجلسی به شادی پرداختی و مارا در نظرت نیاوردی چگونه است؟ آیا رواست که ضیافتی باشد و مارا حواله کنی به یمینت.و شیخ را از آن جهت پشیمانی سخت غالب گشت و وجدان دردی بزرگ در گرفت و طعام داد اما نه در خور شان.لختی لیسک که جماعت بازار بستنی خوانند اگر چه نتوان بست و لختی ذرت مکزیکی وار. و دعوتی کرد و قولی داد طعامی دهد یاران را در روزی مناسب.چون بدین صفت در آمد بخشایش حاصل گشت.و شیخ را رهانیدیم و این است عاقبت کسانی که یاران به چپ گیرند.و غرض من از نبشتن این رقعه آن باشد که ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم. و آنچنان نباشد که گوئی نان ما خورندی و حلیم دیگری هم زدندی.و گر چه شیخ صنوبر به کمال متنبه گشت ولی ما را ناراحتی باشد بس عظیم از شیوخ دیگر. و در آخر رفاقتها را باید دید جور دیگر باید ....

 

نوشته شده توسط عبید در دوشنبه یکم خرداد ۱۳۸۵ |