نیمه شب بود. تاریک مانند همهء غارهای تنهائی.بی کران به وسعت غم یک مرد.نمی دانست باید چه می کرد روزها وشب ها می گذشت بی آنکه جلوه ائی برایش داشته باشد امروز را می گذرانید بی آنکه منتظر فردا باشد با این همه این احساس را دوست داشت احساس تنهائی و غمزدگی را.از نظر مردی همچون او دلیلی برای شادمانی وجود نداشت دلیلی برای زندگی یا حتی دلیلی برای مرگ .مانند موجودی صامت می نشست و بی آنکه به چیزی خاص فکر کند فکر می کرد شایدم هم به نبودنش می اندیشید.چرا؟ چرا نمی توانست روح را درک کند چرا نمی توانست پلی مابین خویش و خدای خویش بیابد؟ چرا دیگر او را احساس نمی کرد آیا فراموش شده بود؟ آیا تنها مانده بود؟ دیگر گرمی محبتی را حس نمی کرد دیگر دستی را برای گرفتن نمی یافت.دیگر راه را از بیراه تمیز نمی داد.دیگر دیگری برایش وجود نداشت.چرا در چنین رخوتی غم انگیز دچار شده بود چرا برای نجات دست و پا نمی زد در حالی که فرو رفتن خویش را در باتلاق لجن آلود زندگی می دید؟ آیا مغزش خشک شده بود یا اینکه اعضاء و جوارح دیگر فرمان نمی بردند؟ احساس خود را از دست داده بود مرگ می خواست؟ نمی دانست.نمی دانست که آیا مردن می تواند او را از این سکون از این احساس بی احساسی برهاند یا او را در معرکه ائی دیگر می اندازد؟ عیجبست اما گاهی آدمی خود را درمیان ده ها دوست صدها آشنا و هزاران هزار انسان تنها می بیند و گاهی در بیابانی بی آب و علف نمی تواند تنهائی را درک کند.
دوست میدارم من این نالیدن جانسوز را تا بهر نوعی که باشد بگذرانم روز را
شب همه شب انتظار صبح روئی میرود کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را
وه که گر من باز بینم چهر مهر افزای او تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را
گر من از سنگ ملامت رو بگردانم,زنم جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را
کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست بر زمستان صبر باید طالب نوروز را
عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند کاین کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را
عاشقان دین و دنیا باز را خاصیتی است کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را
دیگری را در کمند آور که ماخود بنده ایم ریسمان درپا چه حاجت مرغ دست آموز را
سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست در میان این و آن فرصت شمار امروز را