چندی پیش با دوستی قدیمی در مورد موضوعی بحت و تبادل نظر می کردیم بحت طولانی و خسته کننده شده بود اینکه در چه موردی بحث می کردیم مهم نبود مهم این بود که بعد از اتمام آن حس بدی داشتم.بحت به جائی کشیده شد که من از انجام کاری در گذشته خبر دادم اما آن دوست حرف مرا نمی پذیرفت تا..... بنابه روش قدیم که در طبع بسیاری از ما موکد گشته است و تنها برای اثبات مدعی خود قسم خوردم آری قسم به خدا و قران کتابش که من چنین کاری کرده ام.بدبختی است که انسان ها اینچنین بی اعتمادند و فاجعه است که با گفتن چند کلمه معتمدین چند هزار ساله می شوند.بهرحال این دوست بلادرنگ از من خرده گرفت که "تو حق نداری به قران و خدا قسم بخوری زیرا با رفتار سابقت نشان دادی که به آنها اعتقاد نداری".بسادگی این حق از من گرفته شد.حقی که به من داده نشده بود.این کلام مانند پتکی ویران کنند عمل نمود.مگر من چه کرده ام.مگر دوستم چه می کند آیا خدا تنها یاور کسانیست که دستوراتش را مو به مو عمل می کنند آیا آن دوست مو به مو دستوراتی را که بخدا نسبت می دهند اجرا می کند؟ آیا قضاوت شایسته همان خدا نیست آیا رواست که انسانها را خود محاکمه کنیم و بی خدائی را به آنها نسبت دهیم یا حقوقی را از آنها بگیریم؟ آیا آن دوست نزد خدا از من مقرب تر است؟ بهرحال از اینکه این دوست را در چنین جایگاهی دیدم بسی رنجیدم.و بقول معروف غم و ضجرتی عظیم مرا حادث گشت.
هنوز هم پس از چند روز از این گفتگو با خود می اندیشم که خداوند در مورد من چه نظری دارد و مرا جزء کدام دسته از بندگانش قرار می دهد.
نمی دانم راه حقیقی کدام است آنهائی که دستورات مذهبی را مو به مو اجرا می کنند یا آنها که به دنبال درکهای فلسفی و بقول خودشان عقل گرائی می روند.
قومی متفکرند در مذهب و دین قومی بگمان فتاده در راه یقین
میترسم از آنکه بانگ آید روزی کای بیخبران راه نه آنست و نه این