چیز زیادی نمونده، من دو ماه دیگه می رم. جایی که قاعدتا باید خوشحال باشم بخصوص تو این زمون که خیلی ها به هر دری می زنن که برن به هر دری. خب به لطف دوستان و اینترنت البته کاملا مشخصه که اونجا سرزمین عجایب نیست و شرایط سختی در انتظار منه از همین حالا دلم برای دوستان و دوستی هاشون تنگ شده برای تک تک دور دور های باطل تو جنت آباد برای تک تک سیگار ها و ایستک ها روی نیمکت پارک برای تک تک بحثهای مثلن فلسفی و سیاسی برای تک تک دقایقی که تو ایکس باکس به آرش باختم و برای کل کل هاش. برای تک تک زمانهایی که با عمو خشی دنبال بیپپپپپپپپپپ تو شهر گشتیم برای بحث ها مون تو ماشین برای سیگاری که برام پشت فرمون روشن می کرد و برای تک تک لفظ های منحصر بفردش. دلم تنگ میشه برای زمستون برای اسکی و برای دو نفری که پای ثابت همهی اسکی ها و زمین خوردن های وحشتناکم بودن. دلم برای تک تک سیگارهای ساعت 11 شرکت تنگ میشه و همراهانم که تازگی ها برای ترک سیگار تحت فشارم گذاشتم. دلم برای ماشینم هم تنگ میشه که چقدر خاطره تلخ و شیرین باهاش داشتم، و دلم برای تو هم تنگ میشه البته.
از خودم میپرسم اینهمه چیزهای خوب و دوست داشتنی و برا چی ول می کنم و می رم، جوابش همون جا می پره تو ذهنم:
It's only after we've lost everything that we are free to do anything