حقیقت اول: محله ما دزد بازار شده. جرات نمی کنی ماشینتو بیرون بذاری. تا حالا دوبار ماشین من هدف قرار گرفته، بار اول محتویات داشبورد و بار دوم ظبط و متعلقاتش علاوه بر آن شیشه شکسته و مقداری خسارت به سیستم برق ماشین. ماشین باقی هم محلی ها هم وضع مشابهی داشته در یک مورد خود ماشین هم نیست شده.

حقیقت دوم: پارکینگ آپارتمان ما سه تا جا داره و ما 5 تا ماشین داریم، ما و طبقه دوم هر کدام دوتا و طبقه سوم یک عدد.

حقیقت سوم: همسایه سوم دوست نداره ماشینی علاوه بر ظرفیت پارک بشه. این فکر که روزی موقع خروج ماشینی سر راهش باشه آزارش می‌ده.

با در نظر گرفتن حقایق دوم و سوم ما مجبوریم با ترتیب خاصی ماشین هامونو بذاریم،و البته با مد نظر قرار دادن ساعت ورود و خروجمون. طبیعتا چون من اولین نفر صبح زود می‌رم همیشه آخر ماشینمو می‌ذارم. با در نظر گرفتن حقیقت اول یک قفل اضافه نصب شده و هر کس بعد  از پارک کردن ماشینش اون رو می بنده. و بعد با خیال راحت می ره و می خوابه. من برای پاک کردن ماشینم مجبور قفل را باز کنم و به علت گشادی هیچ وقت نمی بندم ولی صبح که ماشینو بردم بیرون اون قفلو می بندم. همسایه ها هرگز نمی دونن که قفل هرگز بسته نمی شه حداقل تا روزی که دزد ماشینشونو لخت کنه نخواهند فهمید و هرشب با آرامش می خوابن.

نتیجه: آگاهی نقطه‌ی مقابل آرامشه.

نوشته شده توسط عبید در شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۱ |