مردم از درد گریزانند. درد برایشان نشان بدی دارد و تلاششان را در نابودیش می کنند. اما من بنوعی درد را دوست دارم. اینطوری بود که نرفتم دندانم را راست و ریس کنم. اوایلش خیلی سخت نبود کمی زق زق می کرد مثل صدای ضعیف یک سیستم اعلام حریق ولی بعدش شدیدتر شد. دندان درد شد دغدغهی اصلی زندگیم. شبها درست نمیخوابیدم. دندانم ذره ذره فرو میریخت. میخواستم ببینم تا کجا پیش خواهم رفت. چند هفته اینطوری سر کردم دندانم بکلی نابود شد و دردش به غایت رسید. دیگر حتی نمی توانستم به دندان درد فکر کنم. مغزم خالی شده بود هیچی نبود هیچی. آنروز کذایی یادم میآید که فقط درد بود. گوشم کار نمی کرد حتی. عجیب بود اما یک حس غریبی داشتم. آنروزها روح و روانم بشدت درگیر بود و غم قوت غالبم، آنروزها تلخ ترین روزگارانم بود.دندان درد اما برایم مسکنی شد که برای لحظه ای فراموش کنم، بکلی یادم رفته بود همه چیز یادم رفته بود. در نهایت تسلیم شدم و رفتم و سیم قرمزش را بریدم و چراغش را خاموش کردم و دندان فلزی کاشتم و خلاص. دو سه روز بعد اما درد کهنه به سراغم آمد. وغم دوباره بر اردوگاه شکست خوردهام مستولی شد.
مرتاض ها را اگر دیده باشی شاید درکشان کنی. دوست دارم روی تخت میخی بخوابم. دوست دارم با نوک چاقو کمی دستم را خراش دهم. دوست دارم دعوا کنم فقط برای اینکه کتکی خورده باشم. دوست دارم نه تنها جسمم را حتی روحم را زخمی کنم. دوست دارم خراب کنم چیزهایی که دوستشان داشتم. دوست دارم ترکشان کنم و دردش را حس کنم. دوست دارم آنچه را که ساختم خراب کنم و درد از دست داشتنش را با عمق وجودم حس کنم. دوست دارم بسوزانم همه چیزم را. همه چیز. دوست دارم دیگر هیچ چیز را دوست نداشته باشم دلبستهی چیزی نباشم و چیزی مالکم نباشد و همچنان دردمند باشم. شاید وقتی دیگر چیزی برایم نماند به خودم برسم.
پن: مرد را دردی اگر باشد خوش است – درد بی دردی علاجش آتش است