سگ شدم، همین. خوی وحشی پیدا کردم دیگر آن پسر خوب و مهربان نیستم. هرکس چیزی می گوید که قبولش ندارم و یا به مذاقم خویش نمی آید توی رویش می آورم با لحن بدی. آستانه‌ی تحمل پذیریم کم شده کاسه‌ی صبر قد قاشق کوچک شده همین جوریش لبریز است. فایل اکسل رویاهایم را دوباره پیدا کردم ویرایشش کردم و عصرها رویشان کار می‌کنم. احساس می‌کنم از اجتماع و اجتماعی بودن خسته شدم از فیسبوک و لایک بازی و استوس و این حرفا از همه‌ی سایتهای سوشال از تکنولوژی و آنتن دهی موبایلم. از ایمیل های فورواردی از کوروش کبیر از اولین کوفت ایرانی از اولین مزخرف ایرانی از تاریخ پر شکوه و کوفتی ملتی متوهم از دیدن عکسهای عروسی یک خاک توسر با یک ایرانی که جسیکا آلبای خاک توسر دارد قند می سابد بالا سرش که گویا من ایرانی باید خرکیف شوم. از بحثهای روشنفکری از آزادی بیانی که از توهین به مذهب شروع می شود و حالا به کدوم جهنمی ختم می شود کسی نمی‌داند. دوست دارم صورت کسی را خرد کنم ولی خب نمی دانم کی. شاید تو باشی، دمپرم نیا.

پ‌ن: دیگر وقتم را تلف نمی‌کنم، تلف خیلی آدمها و خیلی چیزها. مغزم را پر نمی‌کنم با کلی چیز شرو ور. با تاریخ با بحثهای خسته کننده فلسفی و غیره. رویاهایم را محقق می‌کنم از اولیش شروع می کنم. همین حالا.

پ‌ن 2: اینم برای اینکه حالشو ببری.

نوشته شده توسط عبید در سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۱ |