روی صخره ایستاده‌ام، اینجا آخر دنیاست، آخر دنیای من است و پس از آن ژرفای دهشتناکی‌ست. تا چشم کار می‌کند هیچ است. دقیقا هین جا بود که حس کردم کاش موجود دیگری بودم کاش مرغی بودم که آسمان بیکران را می‌شکافتم و ورای این انبوه ناآرام را می‌دیدم. برای من اینجا آخر خط است جایی گذر ناپذیر. اینجا جایی است که پیش نتوان رفت. بر می‌گردم و پشت سرم را می‌نگرم راهی بس طولانی. زانو هایم سست اند و می‌نشنیم. اینجا انتهای افق دید است آخرین جائی‌ست که می‌توان دید. خورشید پشتم غروب می‌کند اینجا زمین حتی گرد هم نیست مسطح است.  اقیانوس  آبشاری می‌شود  فرو می‌ریزد،که می‌‌داند کجا؟ خنجر نقره‌فام را کلید قفسی می‌کنم و مرغ جان را رهایی می‌دهم، سیمرغی می‌شود آرام و باوقار. بر گرده‌اش می‌نشینم و کوچک شدن زمین را می‌بینم، چقدر حقیر و بی مقدار. چرخی می‌زنم و می‌روم جایی که سلیمان نبی با قالیچه‌ی پرنده‌اش نرفت. اینجا ابتدای دنیاست.  

نوشته شده توسط عبید در دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۱ |