آتشی بود و فسرد

رشته ای بود و گسست

دل چو از بند تو رست

جام جادوئی اندوه شکست

 

آمدم تا به تو آویزم

لیک دیدم که تو آن شاخهء بی برگی

لیک دیدم که تو بر چهرهء امیدم

خندهء مرگی

 

وه چه شیرینست

بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود

پای کوبیدن

 

وه چه شیرینست

از تو ای بوسهء سوزندهء مرگ آور

چشم پوشیدن

 

وه چه شیرینست

از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن

در به روی غم دل بستن

که بهشت اینجاست

به خدا سایهء ابر و لب کشت اینجاست

 

تو همان به که نیندیشی

به من و درد روانسوزم

که من از درد نیاسایم

که من از شعله نیفروزم

نوشته شده توسط عبید در یکشنبه یکم مرداد ۱۳۸۵