
یکی از بیاد ماندنیترین سکانسهای کل تاریخ سینما از آدم تا خاتم و از خاتم تا معظم له قسمتی مربوط به داستان اسباب بازیهای 1 است. جایی که "باز" قهرمان تازه وارد و اسباب بازی جدید اندی پس از تعقیب و گریز یک سگ حرامزاده وارد اتاقی میشود که درآن تلویزیونی روشن تبلیغاتی مربوط به اسباب بازی جدید بچه ها را پخش میکند اسباب بازی بنام "باز". تازه آنوقت خرفهم میشود که مامور فضایی نبوده و حرفهای وودی حقیقتی غیرقابل انکار است و او تنها یک اسباب بازی مسخره ساخت تایوان است. دنیا روی سرش خراب میشود انگار که درخوابی یا توهمی بوده باشد غم زده و ناامید به کنجی میخزد و احساس پوچی میکند. حس میکند موجود بی مقداریست رویایش نابود میگردد و از رویارویی با حقیقت وجودش افسرده میگردد. دوست داشت قهرمانی باشد قهرمانی که ماموریت ویژهئی داشت و حال تنها ماموریتش شاد کردن کودکی بود ماموریتی که بنظرش خفیف و بی مقدار میرسید. عمیقا این قسمت فیلم و موسیقیاش را دوست دارم. حال "باز" مانده و دنیای جدید و زندگی پیش رویش، او مانده و ناتوانیهای جدیدش او مانده و احساس ناچیز بودن. موجودی که گمان میکرد میتواند پرواز کند دارای سلاح لیزری خطرناکیست و ماموریتش نبرد با زرگ ظالم است حال فهمیده که تنها یک اسباب بازی است.