دلم برای یک ایستادن زیر بارش برف حسابی لک زده بود اصلا کپک زده بود اول آنکه بساط اسکی‌مان مهیا می‌شود دوم آنکه زمستان بی برف مثل  مرد بدون شیرموز است. هرچند در این مملکت که دست غیب هدایتش می‌کند زمین خیس می‌شود قیامت را می‌توان با چشمان غیرمصلح هم دید، تاکسی گیر نمی‌آید ماشین نو را هم با این دست فرمان مثال زدنی نمی‌شود آورد بیرون ما هم توصیه‌ی دوستی را آویزه‌ی گوش قرار دادیم منت راننده تاکسی را کشیدیم. برف که می‌بارد حس تعطیلی در من زنده می‌شود یک جور حس غریزی‌ست هرچند این روزها اوضاع خلاف غرائز است و مگر آسمان را کثافت بگیرد تا خانه بمانیم. سرکار هم خیلی ها به بهانه‌ی برف خانه نشین شده‌اند باقی هم پشت پنجره ایستا دارند بارش برف را نگاه می‌کنند مملکت را طاعون زده انگار تمام دلخوشیمان شده یک روز برفی. زمستان فصل من است و برف برایم همیشه لذت بخش بوده هرچند سگ لرزه هم بزنیم ولی خب می‌ارزد. زیر این برف حسابی یک لیوان چای داغ و یک کاسه آش گرم و یک دست گرم البته خیلی می‌چسبد.

پ‌ن: نمی دانی وقتی توی این برف بر می‌گردی پشت سرت را نگاه می‌کنی و دو جفت رد پا می‌بینی چه لذتی دارد.

نوشته شده توسط عبید در یکشنبه نوزدهم دی ۱۳۸۹ |